غزلهای افغانی و کلاسیک فارسی در بخش اشعار کابلستان. غزلهای عاشقانه، عرفانی و اجتماعی با ریشه در میراث مشترک افغانستان و ایران. کاوش در غزلهای افغانستانی برای علاقهمندان به شاهکارهای شعر غنایی.
تنها امیدت کور سویی در اتاقی بود
آوار شد روی سرت تا غیرِ ممکنها...
تمام لحظهها را با دو دستش باز جان میداد
زمین را با صدای گامهای خود توان می داد
در آن غروب خون به جگر گریه جان گرفت
وقتی رسید قصه به سر، گریه جان گرفت
فدای خیل شهیدان راه معجرتان
که شام گم شده در شامگاه معجرتان
یک رود حسرتیم، به دریا نمی رسيم
تا باغ های روشن رویا نمی رسيم
یادش بخیر! خاطر آن کس که داغ داشت
-یک عمر رفته- گمشده اش را سراغ داشت
در دل غمزدهام بیم شدیدی دارم
باز امّا به وصال تو امیدی دارم
ای رفته از نظر چه شدی، در کجاستی؟
بی خط و بی خبر چه شدی، در کجاستی؟
هم زخم من زمانه زمان درنگ نیست
خاموشیات نشانهی پایان جنگ نیست
بی تو چندیست از کفم دادم، سر گیسوی خواب کامل را
برسان از لب غزل ریزت، به نگاهم جواب کامل را
وطن! خواهند آخر خانۀ خاکسترت سازند
نجنبی گر ز جا خاک خودت را بر سرت سازند
بهشت عدن که غرق عبادتش شده است
عبای سبز بلند سیادتش شده است