غزلهای افغانی و کلاسیک فارسی در بخش اشعار کابلستان. غزلهای عاشقانه، عرفانی و اجتماعی با ریشه در میراث مشترک افغانستان و ایران. کاوش در غزلهای افغانستانی برای علاقهمندان به شاهکارهای شعر غنایی.
چه گوید او چو ندارد جواب غمگین است
که در زمان زوال آفتاب غمگین است
ﺑﺎﺩ ﮐﻮﺑﯿﺪ ﻭ ﺟﻬﺎﻥ ﺣﺲ ﺗﻼﻃﻢ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ
ﻭﺍﮊﻩ ﻫﺎ ﺫﻫﻦ ﻣﺮﺍ ﺩﺭ ﻏﺰﻟﯽ ﮔﻢ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ
نشد حاصل ازین كهنه سرا جز دردِ سر ما را
بده حافظ ز «طرح تازۀ گردون» خبر ما را
دیری ست این که رابطه ام با خدا کم است
چیزی میان سینه ی من گوییا کم است
بنمای روی تا دل و جان در تو گم شود
آرامش و بقای جهان در تو گم شود
حس میکنم با دیگران بیگانه بودن را
عاقلتر از هر عاقلی دیوانه بودن را
تعبیر کن ستارهی دنبالهدار را
در خوابهای این زن خسته بهار را
چیست این در چشمه غلطان، ماه، یا ماهی در آب؟
یا نه، افتاده درخشان گوهر شاهی در آب
بیا و دست مرا... این وبال بر شانه
بدل به بال کن امشب بدل به پروانه...
رسیده قاصد نوروز و کاروان گلاب
بریز پشت زمستان رفته کاسهی آب
اینک بهار از پل پیوند بگذرد
سالی دگر به لطف خداوند بگذرد
همین که سر بگذاری به شانه یک حرف است
بهانه باز بهانه، بهانه یک حرف است