
داستان کوتاه «گوش بی غم»
بدون این که سرش را تکان بدهد به سکینه نظری انداخت، بیشتر از دو دختر دیگر فریاد می زد، طوری که رگ گردنش سبز می

بدون این که سرش را تکان بدهد به سکینه نظری انداخت، بیشتر از دو دختر دیگر فریاد می زد، طوری که رگ گردنش سبز می

بابای من در کارخانهی شیلنگسازی کار میکند؛ اما من دوست دارم یک شغلی پیدا کنم که بتوانم با آن به مردم کمک کنم. بعد از

«هاجر» نیمچرخی زد و جلو آینه عقب و جلو رفت. بلوز کشباف آبیای پوشیده بود. از همان دم در، خودم را در آینه دیدم. موهایم

صبح كه بيدار شدم با جیغی بود که از کوچه بلند شد. شاید گربهیی بود که مینالید و آخر سر هم از خواب پراندم. وقتی

نیم رویش پیدا هیست و نیست. خون از شقیقۀ چپ تا زیر زنخ اش شر زده و همانجا لخته شده است. سیما میگوید: «هنوز هم

ابرها در پیش چشمانت در حرکت اند. به یاد داری که چگونه ابرها را پله بسازی و از آن ها بروی بالا. رفته بودی روستا

خیرو روی گرد و خاکی که روی یگانه شیشۀ اتاق را پوشیده بود، نقش یک دست را کشید و بعد در حالی که به برادرزاده

مدتها بعد، وقتی دروازه آپارتمان 49 را شکستیم، بوی عفنی که از ذرات پوسیدۀ جسدهای خانواده معلم در فضا پراکنده شد، این واقعیت را که

در آن بعد از ظهر دوشنبه سیزده جدی ۱۳۷۲ که شبح مرگ در هیکلهای بی شمار میتوانست ظاهر شود، پدری با دخترش میبایست چهار کیلومتر

مأمور بکس اسناد و اوراقی را که به نظرش بیاهمیتترین چیز در این کرهی خاکی بود، با بیمیلیای که ویژه مردانِ میانسال، تنها و بی

هرات آمدهام. بعد از ظهرهای هرات، من و مادر هم پیاله چای سبز میشویم و مادر از مرگها، عروسیها و تولدهایی میگوید که در غیاب

کسی اگر زندانی ای داشته باشد آن سال ها در زندان “پلچرخی”، از آن زمان که تازه زندان را ساخته بودند تا آن گاه که