داستان کوتاه «گوش بی غم»

داستان کوتاه «گوش بی غم»

بدون این که سرش را تکان بدهد به سکینه نظری انداخت، بیش‌تر از دو دختر دیگر فریاد می زد، طوری که رگ گردنش سبز می

داستان کوتاه «دست شيطان»

داستان کوتاه «دست شيطان»

خیرو روی گرد و خاکی که روی یگانه شیشۀ اتاق را پوشیده بود، نقش یک دست را کشید و بعد در حالی که به برادرزاده

داستان کوتاه «فالبین»

داستان کوتاه «فالبین»

در آن بعد از ظهر دوشنبه سیزده جدی ۱۳۷۲ که شبح مرگ در هیکل‌های بی شمار می‎توانست ظاهر شود، پدری با دخترش می‎بایست چهار کیلومتر

داستان کوتاه «سفر»

داستان کوتاه «سفر»

مأمور بکس اسناد و اوراقی را که به نظرش بی‌اهمیت‌ترین چیز در این کره‌ی خاکی بود، با بی‌میلی‌ای که ویژه مردانِ میانسال، تنها و بی