
داستان کوتاه «پیرزن و سگش»
روزگاری جوان بود و در جوانی با نشاط بود. اما حالا دیگر پیر شده بود. همه چیزش دلالت برین می کرد: موهای سپیدش، کم زوری

روزگاری جوان بود و در جوانی با نشاط بود. اما حالا دیگر پیر شده بود. همه چیزش دلالت برین می کرد: موهای سپیدش، کم زوری

باستانشناس روزهای درازی را روی تپه، در میان خاک ها، سپری کرده بود. با تلاش خستهگی ناپذیر کاوش میکرد. میخواست گذشتهای را که در زیر

من تک درختی هستم. در این جا بیخی تنها هستم. در دَور و پیشم، نی درختِ دیگری دیده میشود و نی گیاهی. تا چشم کار

شام، وقتی تاریکی سراسر باغ را میپوشید، ما هنوز هم زیر درختان توت، زردآلو و قیسی با آنکه شاخهها و برگ های درختان هربار به

در زیرِ باران، در میانِ تاریکی شب، مرد روی ماشینِ خودرو خَم شده بود و نومیدانه میکوشید آن را به کار اندازد. آسمان، با همه

به پسر چشم سبزی که یک شب اردیبهشتی از خواب بیدارم کرد. وقتی روی پل آهنچی خوابم برده بود. مهندس یزدان نیامده است، بچه کاکایش

اولین و آخرین ضربهام را زده بودم. فرید از هوش رفته بود. زیر لب پاینش چاك برداشته و خون لزجی از آن به بیرون جریان

هیچ آدابی و ترتیبی مجو/ هرچه میخواهد دل تنگت بگو مولوی روز/شفافیتی است استوار/گرفتار/ در لق لقهی میان رفتن و ماندن و کتاویو پاز یک

پرسیدی «دورهی جوانی شما افغانستان چطو بود؟» قصه میکنم. زندگی هر نسل، قصههایی داره. عجب زندگیای بود؛ سادگی و بیخبری! دههی سی ره میگُم. مه

شاخههای برهنه از دیوار کوتاه به بیرون خزیده بودند و سایهی موهومشان روی پیادهرو خاموش و مات نقش بسته بود. شب بیماهی بود و در

از پدرم پرسیدم: «وقتی فالوده درست میکنی، دستهایت را میشوری؟» پدرم چپچپ نگاهم کرد و مثل همهی پدرها پرسید: «توی این مدرسه، همین چیزها را

قصه دیروز را میگویم. شاید باور نکنید. گاهی در زندگی چیزهای اتفاق میافتد غیر قابل تصور؛ مانند خود زندگی. در تلویزیون باران میبارد. بیرون، آفتابی