داستان کوتاه «پیرزن و سگش»

داستان کوتاه «پیرزن و سگش»

روزگاری جوان بود و در جوانی با نشاط بود. اما حالا دیگر پیر شده بود. همه چیزش دلالت برین می کرد: موهای سپیدش، کم زوری

داستان کوتاه «باغ»

داستان کوتاه «باغ»

من تک درختی هستم. در این جا بیخی تنها هستم. در دَور و پیشم، نی درختِ دیگری دیده می‌شود و نی گیاهی. تا چشم کار

داستان کوتاه «قبر چهارم»

داستان کوتاه «قبر چهارم»

شام، وقتی تاریکی سراسر باغ را می‌پوشید، ما هنوز هم زیر ‏درختان توت، زردآلو و قیسی با آنکه شاخه‌ها و برگ های درختان ‏هربار به

داستان کوتاه «ساعت سِفر»

داستان کوتاه «ساعت سِفر»

به پسر چشم سبزی که یک شب اردیبهشتی از خواب بیدارم کرد. وقتی روی پل آهنچی خوابم برده بود. مهندس یزدان نیامده است، بچه کاکایش

داستان کوتاه «خر سواری»

داستان کوتاه «خر سواری»

پرسیدی «دوره‌ی‌ جوانی شما افغانستان چطو بود؟» قصه می‌کنم. زندگی هر نسل، قصه‌هایی داره. عجب زندگی‌ای بود؛ سادگی و بیخبری! دهه‌ی سی ره می‌گُم. مه

داستان کوتاه «دزد ‌خروس»

داستان کوتاه «دزد ‌خروس»

شاخه‌های برهنه از دیوار کوتاه به بیرون خزیده بودند و سایه‌ی موهوم‌شان روی پیاده‌رو خاموش و مات نقش بسته بود. شب بی‌ماهی بود و در

داستان کوتاه «موعود»

داستان کوتاه «موعود»

قصه دیروز را می‌گویم. شاید باور نکنید. گاهی در زندگی چیزهای اتفاق می‌افتد غیر قابل تصور؛ مانند خود زندگی. در تلویزیون باران می‌بارد. بیرون، آفتابی