داستان‌های اخیر

داستان کوتاه «پانزده سال قبل»

ابتدای بهار بود. صحن حویلی ما از برف زمستان در سینۀ خود یادگاری داشت. دم ارسی نشسته، همراه مادرم ناشتا می‌کردم. یک‌بار بدون سبب آهی کشیده، از جا برخاست. پسِ خانه رفت. صدای قفل صندوقچه‌اش شنیده شد. پس آمد، دستمال سفیدی که یک گوشهٔ آن گره داشت به دستم داد و گفت: «بخیز، همراه نوکر از سرِ چوک با این پیسه هفت تا نان بگیرید و باقی را کشمش بخرید.»

حیران شدم که امروز این‌قدر کشمش و نان را چه می‌کند. یک نان دو پیسه و یک چهارک کشمش دو تنکه بود. گفتم: «این‌قدر کشمش و نان را چه می‌کنی؟» گفت: «تو را پیش ملا به سبق می‌مانم.»

دق شدم که چه کرده‌ام؟ صورتم ترش و زرد شد. گفتم: «گناه من چیست؟»

تبسم کرد، دست به سرم نهاد، از پیشانی‌ام ماچ کرد؛ به‌طوری که از رایحۀ آغوش و گرمی لب‌هایش بوی تا حال بر مشام و ناصیۀ‌ام باقی است. بعد از آن گفت: «به سبق ماندن جزا که نیست، می‌خواهم ملا شوی.»

از این سخن به فکر افتادم. زود به یادم آمد دو روز پیش‌تر دم دروازه بودم، دو نفر به‌دست‌شان کتاب از کوچه می‌گذشتند. با یکدیگر خوش‌خوش صحبت داشتند. به سرِ یکی لنگی سفید، چپن سیاهی ستره و پاک، و پیزار در پا؛ دیگر، لنگوتۀ نباتی، چین کرباسی نسواری در سر و بر داشت. در پایش چه بود؟ فراموشم شده. در عقب این فکر دوباره خوش شدم که من هم لنگوتۀ سفید و چین سیاه ستره و پیزار زری خواهم پوشید. آن قواره خوشم آمده بود. به مادر خود گفتم: «کو، لنگی سفید و چین سیاه و پیزار زری؟»

مادرم خندیده گفت:
«تو ملا شو، هر چیز تیار است. بخیز، صدا کن گل‌محمد بیاید تا با هم بروید.»

زیر دروازه رفتم، صدا کردم: «بلی آغاجان.»

گفت: «دستمال و گره آن را نشان داده، چیزیکه مادرم گفته بود قصه کردم.»

گل‌محمد خوش شد و گفت:
«آغاجان، نام خدا کلان شده، سبق می‌خواند، ما هم از کشمش می‌خوریم.»

من خوش نبودم. گفتم: «بس کن، بیا برویم.»

سرِ چوک پیش شد، از دنبالش روان شدم. در کوچه دست‌به‌دست گرفته به راه افتادیم. به سرِ چوک رسیدیم، هفت نان و دو چارک کشمش گرفته، به دستمال بسته کرد. باز دست‌به‌دست به خانه آمدیم.

مادرم این نان و کشمش را روی مجمع مانده، نوکر را خواسته گفت: «روز چهارشنبه است، برو همراه عبدالغفور پیش ملا صاحب. ان‌شاءالله خود ملا صاحب می‌شناسد، اگر نشناخت بگو که آغای مرحوم عبدالغفار خان است، چهار ساله و چهار ماه و چهار روزه شده، مادرش به خدمت شما راهی کرد، سرش سبق بخوانید.»

چیزی را که با دستمال زری پیچیده بود، از روی بشقاب سرطاق کشیده، به دست نوکر داد و گفت: «این جزءِ شریف را نیز ببر.»

و به طرف من دید، گفت: «برو بچیم، برو، امانتِ پدر تسپردم. خواننده بشوی، از عمر برخوردار شوی.»

بعضی چیزهای دیگر هم گفت، فهمیده نتوانستم؛ اما در این اثنا آوازش متغیر گشت و سینه‌اش بلند شد، گلویش فشار یافت و دو سه قطره اشک سیمایی از چشمش سرازیر شد. دوباره به حال سابق خود آمد، بینی خود را فش کرد، چشمانش را پاک نمود.

گمان کردم ملا صاحب مرا پیش خود نگاه می‌کند، آخر هفته به خانه خواهم آمد. گفتم:

پیش ملا صاحب نمی‌مانم. ملا صاحب الت خواهد کرد. گل‌محمد تا سبق خواندن من همان‌جا باشد. دندان‌های سفید مادرم نمودار گردید. این مرتبه در آوازش گرفتگی محسوس نمی‌شد، گلویش صاف، چهره‌اش بشاش بود و حرکاتش سبک گردیده. دوباره سر مرا به طرف خود کشید، از پیشانی و چشم راست من ماچ کرده گفت:

«تخیر، ملا صاحب تر الت نمی‌کند، پیش خود نگاه نمی‌دارد. سبق خود را که خواندی، همراه گل‌محمد پس می‌آیی. مسجد نزدیک است. ملا صاحب از دوستان آغایت بوده، تو را بسیار دوست دارد. از همین کشمش‌ها به تو هم می‌دهد.»

از این سخن‌های مادرم آسوده شده، قوت یافتم. در حال همراه نوکر برخاسته، طرف مسجد روانه شدم.

همین که در صحن مسجد داخل گردیدم، دیدم ملا صاحب مثل پارسال روی نمدی دم دروازهٔ حجره نشسته. گل‌محمد به ملا صاحب سلام کرده نزدیک شد، من هم سلام دادم. پیش خود خاست و در پهلوی خود جای نشان داده گفت: «بنشین، آغا.» گل‌محمد مجمع را پیشتر مانده پس رفت. ملا صاحب او را نیز گفت: «بنشین.» آن هم روی بوریه نشست.

بعد ملا صاحب به طرف من دیده گفت: «این خونچه چیست؟»

از حیا نتوانستم جواب بدهم. نوکر گفت: «این خوانچه را والدهٔ آغا روان کرده، سلام گفتند. بعد از سلام فرمودند که این بچه را خدمت شما فرستادم، از خدا می‌شود و از شما در تعلیم این بچه کوشش کنید. هشت ماه شده که از پدر مانده، همین یک‌دانه است.»

ملا صاحب گفت: «بچه کیست؟»

گل‌محمد جواب داد: «نام آغایم عبدالغفار خان را گرفته، خدا بیامرزد.»

همین که نام آغایم را ملا صاحب شنید گفت: «ماشاالله، آغاجان کلان شده.» و خوانچه را باز کرد. تکه‌ای از نان شکست و خورد و از کشمش به من هم داد، به گل‌محمد هم. از گل‌محمد پرسید که این دستمال چه دارد؟

نوکر گفت: «جزوهٔ شریف.»

ملا صاحب بسم‌الله گویان دستمال را کشاد. بچیم، یک‌بار به پیشانی و لب‌های خود برده ماچ کرده، روی متکا مانده بنا کرد که: «بیایید! هر چیز که من گفتم شما هم بگویید. افتتاح بکنیم!»

من چپ ماندم. خود ملا صاحب «اعوذ بالله من الشیطان الرجیم» گفت و به من اشاره کرد. من اعاده کرده نتوانستم، تنها «اعوذ…» گفتم. باز «بسم الله الرحمن الرحیم» گفت و مرا هم تکلیف کرد که بگو. «بسم الله الرحمن الرحیم» را پوره ادا کرده توانستم. آن وقت «شاه باش» گفت.

بعد از آن هر دو دست خود را برداشته، چیزهایی که معنی آن را نمی‌فهمیدم خواند. دیدم گل‌محمد هم دست‌های خود را بالا کرده بود. من هم دستان خود را در برابر سینه بردم و شریک دعا شدم.

چون از دعا فارغ شد، فکر می‌کردم که از کجای جزوه و چقدر می‌خوانم؟ ملا صاحب از دلم خبر شده گفت: «امروز همین قدر کافی است.»

چقدر خوش شدم که گفت: «حالا شما برخیزید، به خانه بروید و همین که به خانه درون شدید، اولا به مادرتان سلام بدهید؛ چونکه حالا سبق‌خوان شدید.»

من از خوشحالی کم مانده بود که خیزک بزنم. بدون اینکه به ملا صاحب سلام کرده، بامان خدا بگویم، پیزارهای خود را پوشیده رفتم. حتی زود از پیش ملا دور شدم و به طرف گل‌محمد اشاره کردم. او نیز برخاست، سلام داده برآمدیم.

مادرم زیر ارسی نشسته بود. دوان‌دوان خود را به پهلویش درانداختم.

مادرم چشمان سرخ و مژه‌های تر خود را به کنج شرقی صحن، به جانب چپ برگردانید و سر مرا به آغوش خود گرفت. دقیقه چند لب‌هایش از ناصیهٔ من جدا نشد.

سکوت منجمدی استیلا کرده بود، مگر حرارت نفسش را از یک طرف چشم و رخساره حس می‌کردم. در زیر یک گوشهٔ چادر از تفت آن بی‌آرام شدم. نفسم تنگی کرد. بعد از لحظه‌ای به آواز خیلی نرم:

«شاه باش بچیم، سبق خواندی. ملا صاحب چه مهربانی کرد؟» گفت.

کشمشی که ملا صاحب به من داده بود از جیب خود کشیده، پیش مادرم گذاشتم. «اعوذ بالله» و «بسم الله» را قصه کردم و سخن ملا صاحب را که: «همین‌که به خانه رسیدی به مادرت سلام بدهی» علاوه نمودم.

مادرم در حال پرسید: «پس سلام را چه کردی؟»

گفتم: «فراموش کردم.»

صدای دروازه شد. بچهٔ خاله‌ام روی صحن نمودار گردید. دویده از پهلوی مادرم بیرون شدم، دست دراز کرد. به دستش بوسه دادم. از ناصیه‌ام بوسید. یک‌جا روان شدیم. آمده دست‌های مادرم را ماچ کرده، به کنجی نشست. جیبش را کاویده، دو دانه نقل انگلیسی کشید و به من داد. یکی را به مادرم دراز کردم.

باز سیمای مادرم به همان رنگی که پیش از مسجد رفتن شده بود گرفته شد. من به گمان اینکه یکی را داده‌ام خفه شده، در حال مادرم دوباره به آغوش خود کشیده ماچ کرد و گفت: «خودت بخور بچیم، خودکت نوش‌جان بکن.»

و به طرف بچه‌خاله‌ام نگریسته گفت:

«مسعود، کجا بودی به خیر؟ والده‌ات جور است؟ برادرکت چطور است؟ آغایت از قندهار آمده یا نه؟»

مسعود گفت:

«شکر، مادرم سلام گفت. برادرم را دیروز به مکتب حمام نو بردم. آغایم نوشته بود که در حمام نو مکتب شده، عبدالرحیم را به همان مکتب داخل کنید. خودش بعد از دو ماه خواهد آمد. یک عرقچین به من، یک عرقچین هم به عبدالرحمن و یک چشمک هم به مادرم راهی کرده.»

هنوز مادرم چیزی نگفته بود که گفتم: «من هم به مکتب حمام نو داخل می‌شوم. پیش ملا صاحب سبق نمی‌خوانم. در مسجد بچه‌ها نیستند.»

مادرم گفت:
«بد می‌کنی. خانهٔ عبدالرحیم‌جان در شمع‌ریزی‌ها و خانهٔ مادر سنگ‌تراشی؛ ببین تفاوت راه از کجاست تا به کجا؟»

مسعود هم پشتی مادرم را کرده گفت: «خالیم راست می‌گوید، عبدالغفورجان، راه بسیار دور است.»

من به گریه شدم. مسعود نزدیک شده گفت:
«غفور، خبر داری که فردا جشن است؟»

گفتم:
«مرا به سیر می‌بری؟ عبدالرحیم هم باشد.»

مسعود خندیده گفت:
«ضرور، عبدالرحیم هم می‌باشد. همین‌جا می‌آیم، یک‌جا شده می‌رویم.»

مادرم تا حال سرِ قهر بود، چیزی نمی‌گفت.

«نه نه‌جان،» گفتم، «فردا شما هم که همراه عبدالرحیم و مسعود به تماشا می‌رویم، تو هم بیا، خالیم هم بیاید.»

مادرم خندید، گفت:
«شما اول رفته سیر بکنید، باز ما هم می‌رویم. احوال معلوم شود که در سیر چه‌ها است. اگر خوب بود، ما هم می‌رویم.»

مسعود گفت:
«بلی، ما یک مرتبه برویم، نقل و اسباب گرفته، خود ما هم بخوریم، به خالم هم بیاریم.»

آیه چای آورد. چای خوردیم. مسعود به طرف صحن حویلی اشاره کرده گفت:
«خاله‌جان، این گل را چه می‌کنید؟»

مرا بی‌اختیار خنده گرفت، چونکه این گل نبود. مسعود نشناخت.

این کُتِ برف بود. رویش خاک و خاکستر انداخته می‌رفتند، سیاه شده بود.

گفتم:
«مسعود، این کی گل است؟ برف است که سیاه شده، مثل گل گردیده.»

مسعود خنده کرده گفت:
«به‌راستی که گل بوده. یک ماه است که از دست همین گل از باغ علی‌مردان به این طرف آمده نتوانستم. ببینید پاچه‌های مرا. تا حال در کوچه‌ها از گل حرکت کرده نمی‌شود. سرِ راست از خانه به سبق رفته، پس به خانه می‌آمدم.»

گفتم:
«تو هم سبق می‌خوانی؟ تو سبق را چه می‌کنی؟»

گفت:
«تا حال ملات شدیم.»

دیدم در حقیقت به سرش لنگوتهٔ سفید نداشت. چین سیاه ستره هم نپوشیده بود.

دوباره گفت:
«دو سال بعد سبق‌خوانی ما خلاص می‌شود. چون ملا شدم، تو را خود سبق می‌دهم. پیش من سبق می‌خوانی.»

گفتم:
«رسم یاد می‌دهی؟»

گفت:
«صد کرت.»

به طرف مادرم دیده، «خاله‌جان بامان خدا» گفته، مرا ماچ کرده از خانه برآمده رفت.

من پسِ خانه رفتم، سرِ کالا و اسباب خود نشسته به عطاری مشغول شدم. قطی‌های گوگرد خالی را یک‌جا بالای یکدیگر مانده، دکان خود را تیار کردم. خیال می‌کردم که فردا قطی‌های خود را به مسجد می‌برم، سبق خود را خوانده روی صفهٔ مسجد دکان خود را تیار کرده، کشمش، نخود، جلغوزه، پلی جواری و نقل بادامی را یک‌یک میان کاغذهای شمع مانده، به بچه‌ها می‌فروشم.

از پسِ خانه صدا کردم:
«نه‌نه‌جان! فردا دانی‌های خود را به مسجد برده، بعد از سبق خواندن سرِ صفهٔ مسجد دکان خود را هموار کرده عطاری می‌کنم و به بچه‌ها از این نخود و نقل و پلی می‌فروشم.»

مادرم به قهقه خندید و گفت:
«نمی‌شود. می‌بینی، پسر، ملا صاحب ترا می‌ماند که به مسجد دکانداری بکنی؟ مسجد سرای پیشاوری‌ها که نیست.»

من هم به قهر سرِ قطی‌ها یک لگد زده چپه کرده بیرون آمدم.

امشب گذشت، فردا شد. باز سراغم گرفت. گفتم خوب، گل‌محمد هر روز همراه من بیاید. مادرم راضی بود. گل‌محمد را گرفته به مسجد رفتم. ملا صاحب را سلام کرده، در همان جایی که دیروز نشسته بودم باز نشستم.

ملا صاحب یک تختهٔ سیاه را از حجره رفته آورد. نوشتهٔ سفید داشت. پیش رویم گذاشت و «بسم‌الله» گفت و به خواندن شروع کرد:
«الیف، بی، تی، تی…»

به من هم تکلیف کرد که تو هم بگو. من نیز از دنبال ملا صاحب می‌گفتم. هرچه که می‌خواند من هم می‌خواندم.

یک‌بار یادم آمد، گفتم:
«ملا صاحب، از جزوهٔ شریف سبق بده!»

ملا صاحب گفت:
«حالا جزوه باشد. اول همین الفبا را یاد بگیر بچیم، باز به جزوهٔ شریف شروع می‌کنیم.»

من گفتم:
«نی، از همان جزوه سبق می‌خوانم.»

ملا صاحب به قهر گفت:
«او بچه، حرف ناشنوایی مکن. بچه، گپ تا شد و چوب می‌خورد.»

ترسیدم، گریان کردم. ملا صاحب این‌بار طبع نرم کرده گفت:
«بچیم، قاعده همین است. اول الیف‌بی می‌خوانند، بعد جزوهٔ شریف.»

من نمی‌فهمیدم. سخت شده می‌گفتم چرا اول جزوه نخوانم.

ملا صاحب خندید، گفت:
«بسیار خوب، فردا ان‌شاءالله از جزوهٔ شریف می‌خوانیم.»

خوشحال شدم. زودزود الفبا را تکرار کرده رفتم. یک خط از روی تخته ضبط کردم. آن وقت رخصت کرد. من و نوکر برآمده خانه آمدیم.

باز در پسِ خانه مشغول دکانداری خود شدم. امشب هم گذشت. صبح شد. به مسجد رفتم.

امروز ملا صاحب دیروزی نبود. ملا صاحب دیگر نشسته بود. لنگوتهٔ سفید و چپن سیاه ستره داشت. سلام کردم.

«بیایید بچیم،» گفت.

پهلوی خود، مثل آن ملا صاحب، نشانده گفت:
«سبق اگر می‌خوانید، سبق بدهم؟»

نوکر گفت:
«بلی صاحب. ملا صاحب ما کجا شدند؟»

ملا صاحب گفت که آن شخص به جای دیگر رفتند و به جای‌شان من ملا مقرر شدم.

«اول شیرینی بخوریم،» گفته از جیب خود دو سه تا نقل کشیده به من داد. این ملا صاحب، ملای بسیار خوب بود. سبق را شروع کرد. امروز هم یک خط خوانده، ضبط کردم، گوش دادم. «ماشاالله» گفت و از زیر توشک خود کاغذی کشیده، یک قلم نی و دوات را گرفته، روی کاغذ همین سبق دیروزه را نوشت و مرا هم تکلیف کرد که بنویسم. قلم گرفتن را نشان داد. به‌طوری که او قلم می‌گرفت، قلم را گرفته به نوشتن شروع کردم. نوشتهٔ مرا درست می‌کرد. چهار پنج مرتبه نوشته رفتم، توانستم. خوشم می‌آمد که نوشته بروم، ملا صاحب دیده باز شاباش گویان فرمود که: «حالا بخیزید.» باز فردا: «اگر می‌توانی روی یک کاغذ به همین دوات و قلم سبق امروز را بنویس.»

چقدر خوش می‌شدم که بنویسم. دلم نبود که به خانه بروم. دوباره گفت: «بخیز بچیم، برو! در خانه نوشته بکن.» ناچار برخاستم و به خانه رسیدم. به مادر خود مثل هر روز سلام دادم، قلم و دوات را نشان داده خوشی می‌کردم که این‌ها را ملا صاحب داده، امروز خط هم نوشتم. نوشته‌های خود را نیز نشان دادم. مادرم هم خوشحال گردیده، از پیشانی‌ام ماچ کرد و گفت: «بیا بچیم، حالا وقت نان است.»

خلاصه، هر روز بهتر از روز دیگر عشق خواندن و نوشتن در من زیاد شده رفت. ماه‌ها گذشت. کم‌کم می‌خواندم و می‌نوشتم. عبدالرحیم، بچه‌خاله‌ام، هم بعضی روزها به خانهٔ ما آمده شب می‌ماند. سبق می‌خواندیم، نوشته می‌کردیم.

پنج کتاب گرفتم، به جزوهٔ شریف شروع کردم.

روزی در نزدیک خانهٔ ما یک مکتب باز شد. کلانتر آمده خبر داد که: «به مکتب نو اگر می‌خواهید بچهٔ خود را داخل کنید، فردا آمده سیاه کنید.» مادرم مرا به مکتب فرستاده، سیاه کرد. چند روز بعد احوال آمد که از فردا شروع می‌شود.

من هم رفتم. چند روز دوم کردم، گفتند ترا به جماعت دوم داخل می‌کنیم. در حقیقت خواندگی‌های من از خواندگی‌های جماعت اول زیاد بود. بعد از چندی به جماعت سوم داخل شدم. بالاخره سه ابتدایی را در دو سال طی کرده، به جماعت پنجم داخل شدم. قرآن شریف، دینیات، حساب و هندسه و جغرافیا و تاریخ را با خط‌نویسی و حفظ‌الصحه در همین مکتب حاصل کردم.

دیری نگذشت که مکتب حبیبیه تشکیل شد. چند نفرمان را خوش کرده به حبیبیه برده داخل کردند. آن وقت حبیبیه به شهرآرا بود. در این مکتب صنوف ابتدایی را پاس کرده، به قسم رشدی و بالاخره به قسم اعدادی تحصیل خود را دوام دادم. خلاصه، در این مکتب نوزده سال عمر گذرانیده را طی کرده، به سن نوزده‌سالگی رسیدم.

روزهای اخیر، بدبخت مادرم خیلی افتاده بود؛ اما شفقت و مهرش قوت یافته، همیشه رضای مرا می‌جست. اگر به عارضه گرفتار شوم، جگر خود را می‌خورد. از پهلوی من دور نمی‌شد، سر مرا نیز از آغوش و زانوی خود دور نمی‌کرد. با این همه، خیاطی را نمی‌گذاشت.

روزی به دست یکی از رفقای خود چتری مقبولی را دیدم. به مادرم قصه کرده گفتم:
«نه‌نه‌جان، اگر یک چند روپیه بدهی، من هم شمسیه (چتری) بگیرم.»

دیدم اشکش جاری شده، گلویش را یک عقدهٔ لاینحل پیچیده گرفت، صدایش خرخر کرد و گفت:
«خبر داری از پدرت چه مانده؟ پدرت عطاری می‌کرد. وقتی که وفات نمود، تنها همین دکان و چیزی که در دکان بود به ما گذاشت. اشیای دکان را فروختم، دو نیم هزار روپیه شد. در پهلوی دکان خود ما دکان دیگری خریده، هر دو را به کرایه گذاشتم. تا چهار سال از کرایه همین دو دکان و پول بعضی اشیای بیکاره گذاره کردم. بعد از آن یک‌به‌یک دکان‌ها را فروخته خورده و خرج کرده رفتم. در چهارده سالگی تو، یعنی سه سال بعد، دکان‌ها هم از دست رفت.

بعد از آن چاره از هر طرف حصر شد. ناچار دست به خیاطی زدم. در ابتداها هیچ‌کس خبر نداشت، چیزی از بیرون برای دوختن نمی‌رسید. آن وقت به کلاه‌دوزی که پهلوی خانه‌مان است احوال راهی کردم که به اجرت کلاه بدهد. خداوند رحمت کرده باشد، به خاطر روحانیت پدرت هر روزه دو کلاه می‌فرستاد. دو تنگه اجرت می‌گرفتم. کم‌کم پیراهن و واسکت مردم رسید، از آن هم روزی پنج شاهی، شش شاهی مساعد می‌شد.

از همین پیسه‌ها بود که به تو رخت می‌کردم و به خرج نان، ذغال، چوب، برنج و روغن و غیره صرف می‌نمودم. دو سه مرتبه سرخک و تب گذراندی. خصوصاً در آخرین محروقه ماه‌ها روی بستر افتادی، و من هم پهلوی تو بودم، چیزی کرده نمی‌توانستم. دعاخوانی نماند که ندیدم. دواهایی که از پدرت یاد داشتم چاره نکرد. به داکترها مراجعت کردم. بالاخره خداوند سبب‌سازی کرد.

بعد از آن باز به دردها گرفتار شدم. مختصر انواع بدبختی را بعد از وفات پدرت دیدم، تو هم دیدی. اگر پدرت زنده می‌بود، به هر حال حق پدری را ادا کرده، تو را خوش و به آرزوهایت نایل می‌کرد. از دست داکتر الله‌جو یا خان‌جو رشدی — نمی‌دانم حالا زنده است یا نه — چه بگویم؟ بدبختی را ببین که از یک طرف پول می‌رفت و از طرف دیگر راه عاید بند بود!

با این همه شکر می‌کنم. چندی از گریه شب و روز و خیاطی زیاد چشمم درد کرد. تنها خوراک و رختی که بعد از نور چشم و قوت کلک‌هایم حاصل می‌شد، صرف و خرج می‌کردی. حالا طاقتم طاق شده، نمی‌توانم که اولین آرزوی تو را کامیاب کنم. مرا ببخش! صبر کن، ان‌شاءالله از مکتب فارغ که شدی راه معیشتی برایت پیدا خواهد شد. به من هم کمک خواهی کرد و خودت هم آسوده‌تر خواهی شد.»

مرا گریه گرفته بود. بعضی از حرف‌های مادرم را می‌شنیدم، بعضی را اخذ کرده نمی‌توانستم؛ خصوصاً پنج سال گذشته مگر در حال. گریه خود را پس زده، به امید آن‌که در حقیقت سال اخیر تحصیل و دورهٔ ثمر گرفتن از زحمت سال‌های دراز که هم مادرم و هم خودم به آن گرفتار بودیم، خود را تسلی دادم.

فی‌الحقیقت حال دور خدمت من بود. رفقایی که در ابتدا با من بودند، هر یک به نوبهٔ خود کرسی خدمتی را اشغال کرده، با وجود تحصیل کم مواقع مهمی را صاحب شده، به یک سعادت روزافزون حیات مسعود سپری می‌کردند. حال آن‌که من نسبت به ایشان زیادتر زحمت کشیدم؛ فزیک، کیمیا، نباتات، جبر و مثلثات، هیئت و فلسفه، فیزیولوژی و جیولوژی و یک زبان خارجی هم اندوخته بودم. از شوق زیادی که مخصوص به ادبیات داشتم، ان‌شاءالله آثار مفیدی برای برادران و وطنداران تألیف و ترجمه کرده، معلومات خود را به حیات تطبیق داده، تجربه و ثمرهای سعیدی به روی کار خواهم آورد.

فی‌الحقیقت بعد از چندی از مکتب برآمدم. عمرم به ۲۱ رسیده بود. چندی نگذشته بود که به وزارتخانهٔ خارجه کاتب شدم و بالاخره به پایهٔ یک مدیریت ارتقا یافتم. بعد از آن مطابق ذوق خود مرا به معارف آوردند. حالا به خوشی کار کرده چند کتاب نوشتم و در این سه سال اخیر صدها مقاله در عالم مطبوعات دادم.

امروز الحمدالله چیزهایی که مادرم و کتاب‌ها در تحصیل علم می‌گفتند، همه راست درآمد. حالا از یک طرف خدمت مادر می‌کنم و از طرف دیگر خدمت وطن.

متأهل هم شدم، صاحب اولاد گردیده‌ام. امروز بعد از پانزده سال از جناب پدر خود، پدر شده‌ام.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

محمد هاشم شایق افندی
document.addEventListener("DOMContentLoaded", function () {// get redirect_to from URL const urlParams = new URLSearchParams(window.location.search); const redirectTo = urlParams.get("redirect_to");if (redirectTo) { // find Elementor Pro login forms const loginForms = document.querySelectorAll("form.elementor-login");loginForms.forEach(form => {// find hidden input for redirect const hiddenRedirect = form.querySelector("input[name='redirect_to']");if (hiddenRedirect) { hiddenRedirect.value = redirectTo; // apply new redirect } else { // add it manually if not exist const newInput = document.createElement("input"); newInput.type = "hidden"; newInput.name = "redirect_to"; newInput.value = redirectTo; form.appendChild(newInput); }}); } });