داستان‌های اخیر

داستان کوتاه «تو گم شده بودی»

رو به روی زیارت شاهزاده مظفر ایستاده ای، موهایت در باد حرکت میکند، موهایت سیاه سیاه هست. چهاربیتی میخوانی، هرچه میگویم اینها دوبیتی هست، میگویی نه چهاربیتی است، جز همین دو سه کلمه دیگر چیزی خطاب به من نگفتی.

هر چه صدایت بالاتر میرود، زیارت نیز بیشتر حرکت میکند. زیارت می آید دور و برت، لباس‌هایت سفید است. باد بیشتر میوزد. صدایت اوج بیشتری میگیرد. در صدایت زخمی هست: خون فشان، در چشم هایت نیز زخمی هست هم چنان. دستت را به دیوار میگیری و از زینه های زیارت بالا می روی، من هم چنان به موهای سیاه القاست نگاه میکنم. مادرت میگفت دلش زنده است، دلش روشن است. من هر شام که از کنار زیارت میگذرم، تو را و چشم‌های روشنت را میبینم که دوبیتی می خوانید…

می ایستم، نگاهت میکنم، موهایت را آرام دست میکشی. میخوانی و دم می گیری، میخوانی و دم میگیری و سپس دست‌ها را روی زانوهایت میگذاری و داخل زیارت میروی، باز به تکه سبز روی زیارت نگاه میکنم، به نخ هایی که بر پنجره زیارت بسته است. مادرت میگفت: «زن‌ها برای بچه دار شدن این نخ ها را می بندند.» شب‌ها کنار پنجره زیارت سرت را میگذاری و مادر آن بالاتر. میگوید: «چشم و سری که ندارد، شب ها می ترسد.»

پیاله چای را به دستت میدهد، پیاله را دست میکشی. مادر میگوید: «عادت کرده که پیاله را دست بکشد و مطمئن شود که پیاله خودش هست.»

نگاهش میکنی به آرامی، موهایش…

می روی پشت پنجره زیارت، الحمد و قول هواللهی میخوانی.

لبانش تکان میخورد، لبانت تکان میخورد، دستانت را میکشی به پنجره زیارت، دستانت روی دستان من قرار میگیرند. دستت را پس میکشی، انگار برق گرفته باشد تو را. نگاهت میکنم، نگاهم میکنی. ته چشمانت خالی است، کنار چشمت زخمی عمیق است. به مادر نگاه میکنی. اشاره میکند بیا بشین. میروی کنارش مینشینی. زیارت نشینی آرامت کرده. دیگر آن اضطراب همیشگی را نداری. خودش جزئی از زیارت هست. خودش آرامش است. مادر می گوید: «زیر خاک مچم چی بود به سرش خورد، به چشم هایش. طفلکم کودک بود. یک ماه درد کشید، چکید از درد و چشم ها پوچ شد، خالی شد. منم و این زیارت، بلکه شفا بدهد.» به آرامی باز هم نگاهش میکنی. یک گوشه نشسته است، چهارشانه و زیبا. انگار آب می برد تو را.

تو به چیزی حتماً فکر میکنی، دنیایت چگونه است. جرئت ندارم بپرسم از تو. تو را نمیشناسم، مرا نمیشناسی. حسی گرم مرا به سمت تو میکشاند. دست هایت روی هم گذاشته است. سرت پایین. پایین پنجره زیارت نشسته ای. پشت به لوح شاهزاده. شاهزاده که میشنوم اسبش یادم می آید، شاید شاهزاده مظفر اسبی داشت که در باد میدوید. دلم میخواهد چشم میداشتی، با تو در باد میدویدم. چرا اینگونه شدم. اولین بار است که داخل زیارت به دنبالت آمده ام. هر روز روی سنگفرش کوچه شاهزاده مظفر نشسته ای. امروز حسی قوی مرا به داخل زیارت پرتاب کرد من از فرسنگ‌ها دور آمده ام. اینجا هر روز تو را میبینم و حس تعلقم به تو بیشتر میشود نگاهم میکنی، هم چنان خالی. دست هایت را بر میداری از روی هم. مادر مشتی نخود کشمش را بین دو دستت می ریزد.

می گوید: «اینگونه نبود، حالا این طور شده جوان من.» خاموشی، لب باز نمیکنی. چهاربیتی هایت ته کشیده انگار، دم گرفته ای. بگو کجا بودی و ماین چگونه چشم های روشنت را شکار کرد.

مادر سؤالت را میخواند و خرابه هایی را پیش چشمت مجسم میکنی که تو در آن به دنبال روشنایی میرفتی و سیاهی زد به چشمت. تو را در حال دویدن بین گندم ها میبینم در حالی که خون روی پیراهن سفیدت پاشیده شده. تو را میبینم که روی دست مادرت افتاده ای. مادرت را که با دستمال خامک دوزی اش چشم هایت را پاک میکند. تو را در تب و هذیان‌هایت میبینم که شب ها در گندمزار راه میروی و چشم داری و ناگاه چشم هایت فرار میکنند و دنبال شان میدوی.

دستت را به دیوار میگیری و کفش‌هایت را بر می داری، به قامتت نگاه میکنی، به سمت نگاه من خالی چشم میدوزی. دلم نمی خواهد از زیارت بیرون شوم. شام هست و اذان از گلدسته های مسجد جامع به تمام هرات پرواز میکند، جاری میشود. یک دسته مینا از سر شاخه های درخت کهن سال وسط صحن شاهزاده مظفر به هوا میپرند. مادر میگوید: «نماشوم شده. می دانی که نماشوم هرات همیشه غمگین بوده، حالا هم هست.» شروع میکنم به دوبیتی خواندن، بلکه تو هم دوباره دم بگیری ولی خاموشی.

چو شهر خاطرات آمد به یادُم

دو خرمن اختلاط آمد به یادُم

دَمی که صبح نیشابوره دیدُم

نماشُم هرات آمد به یادُم

دیروز این دوبیتی را از آصف رحمانی پارسی خوانده بودم. بلند خواندمش صدا در زیارت پیچید، در لابلای تک درخت پیر صحن زیارت پیچید. به قلب میناها پیچید. صدا بین لب‌های تو غلت خورد و رسید به سقف بلند زیارت. سقف معرق کاری شده ی مکتب هنری هرات. شروع کردی با من به خواندن، خاموشی ات شکست. صدا به چهار دروازه ی هرات خورد. چرخ زد بالای مناره ها. بالای گنبد سبز.

صدای مادر از سقف انگار فرو چکید، از جنگ‌های کوچه به کوچه ی هرات گفت. از سرزمین مین‌ها. میگفت: «به خاک شوند روس ها، مین کاشتند و رفتند.» دوباره به نخود کشمش‌های بین دستت نگاه کردم. به کوچه و سپس به تو. اذان خلاص شد. سیاهی داخل کوچه آمد. دست مادرت را گرفتی و از زیارت بیرون شدید. بیرون دویدم و از پشت نگاهتان کردم. تا دم کوچه رسیدید، پیچیدید به سمت تیمچه. چادرم را به سر کشیدم و دنبالتان دویدم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

نیلوفر نیک سیر