داستان‌های اخیر

داستان کوتاه «انگشتانم را جا گذاشتم»

هنوز از انگشتان دست چپم خون میچکد. ناامید و دلگیر در یکی از موترهای که به نوبت در صف ایستگاه ایستاده بود نشسته ام تابستان گرم و آتشینی ست.
خورشید به افق پناه برده و به غروب چیزی نمانده است؛ اما شدت گرمای امسال آن قدر سوزنده است که ظهر و غروب نمیشناسد و نشستن داخل موتر در نظرم به مثابه ی قرار گرفتن بر کوره ی آتش به شمار می آید. سخت است که هم از درون بسوزی و هم از برون به سختی خودم را از شفاخانه ی ملکی تا به اینجا رسانیده ام با حسرت دوباره نگاهی به انگشتانم می اندازم و شروع میکنم با خود به کلنجار رفتن:
خدایا چه کنم؟ با کدام رو به خانه برگردم؟ به مادرم چه بگویم و چگونه دل آسایش بکنم؟ او اگر مرا این طوری ببیند در جا خواهد مرد. من توان مقابله با چنین صحنه ی وحشتناکی را ندارم حتا تصورش برایم مرگبار است. آه چرا این طوری شد؟ نباید بی احتیاطی میکردم یک لحظه بی احتیاطی ام یک عمر کار دستم داد و کارم از دست رفت. حالا با این سر و وضع چه کنم؟ بعد از این چطور خواهد شد؟ کی دست نداشته ام را خواهد گرفت؟ نباید هرگز در این مسیر لعنتی می‌آمدم به مادرم گفتم که دوست ندارم به نجاری بروم و نجار شوم؛ میخواهم سلمانی بروم و در آینده ی نزدیک آرایشگر شوم؛ اما او نپذیرفت و گفت پول شاگردانه گی سلمانی کم است و برای پیش برد زندگانی مان بسنده نیست.» سپس خیلی اصرار کرد که نباید بروم و حالا نتیجه ی اصرار او و بی تمایلی من در کسب و کارم چنین شد. آه پس از این مادرم و خواهرم خدیجه چه خواهند شد؟ از کودکی تا همین حالا که نوجوانم تمام تلاشم شاد نگهداشتن مادرم بود و هیچگاهی برایش از آرزوهای کودکانه و ناجوانی های دوران جوانی ام نگفتم و برای رضایتش سالیانی پی هم ریاضت کشیدم.
دو سال قبل وقتی پدرم از سر خوازه ی ساختمانی سر به زیر شد و مُرد من بودم که مادرم را از زمین برداشتم و تکیه گاهش شدم درس و تحصیلم را رها کردم و دیگر نتوانستم مکتبم را ادامه بدهم مجبور شدم به همان ده سال بسنده کنم.

استادانم مخصوصن استاد «حامد» خیلی امیدم داد که درس‌هایم را هرگز نیمه رها نکنم.

او همیشه ذهن خیال انگیز و استدلال گرم را ستایش میکرد و میگفت: «تو در آینده ی نزدیک شاعر و نویسنده ی خوبی خواهی شد. برای همین نگران محدود شدن و نابودی استعداد پرشورم بود؛ اما من فقط به آینده ی خانواده ی بی سرپناه و سفره ی خالی فردایمان می‌اندیشیدم و نگران بودم فقر مالی خانواده ی دست به دهنم را از پا در بیاورد. اگر مکتبم را رها نمیکردم حالا با وجود هفده سال سنم صنف دوازده را تمام کرده بودم در این دو سال که گذشت با پول شاگردانه گی نجاری ام آهسته آهسته خانه ی ما سر و سامان گرفته بود و تازه با زنده گی بی پدرم به سختی کنار آمده بودیم. خوش بودم که شب‌ها با دستان خالی به خانه نمیروم و دست‌هایم یکی شده بودند برای یک دست نگهداشتن خانواده ی سه نفره ی مان؛ اما چه میدانستم که یک روز این دست های بی نمک به همدیگر رحم نخواهند کرد و بلای جان هم دیگر خواهند شد.

صبح به استادم گفتم که امروز حال خوش ندارم و میخواهم سر ظهر خانه برگردم؛ اما او سرم داد زد و نپذیرفت. هوا آهسته آهسته خیلی گرم میشد. داشتم از شدت گرما از حال میرفتم که استادم شاه محمد دوباره سرم داد زد: «ياسين عجله کن شادباش بچه را کار عاجل است. باید تا شام تمام شود. با اره برقی داشتم تخته ها را برش میکردم و چوکات در بازه ی سفارش شده را ترتیب میدادم خیلی تشنه شده بودم دلم میخواست بروم آب بنوشم؛ ولی یادم آمد که استادم گفته بود کار عاجل است. بی خیال تشنگی ام شدم و به اره کردن تخته های چوب ادامه دادم همچنان شدت گرمای هوا هر لحظه رو به افزایش بود. ناگهان سرم گیچ رفت و لختی همه جا در نگاهم تار و نامرئی شد. درد شدیدی را در دست چپم احساس کردم؛ همین که نگاهم را به آن انداختم قلبم از جا پرید و پاهایم سست شدند آه آری انگشتان دست چپم را اره بریده بود یا نه بهتر است بگویم بی احتیاطی و بی اختیاری خودم قطع شان کرده بود.

فریادی بلند سر دادم و از حال رفتم از شدت خونریزی بی حس شده بودم و دیگر دردی را احساس نمیکردم استادم مرا برای تداوی به شفاخانه ی ملکی برد و انگشتان قطع شده ام را همان جا رها کرد. شاید اگر می آورد هم فایده یی نداشت اینجا چی‌اش درست حسابی است که پزشکش باشد.

نفهمیدم چگونه شفاخانه رسیدیم و چگونه عملیات را سپری کردم؛ اما از آن لحظه تا اکنون جریان خون ریزی ام به کلی متوقف نشده است. حالا به بنداج دستم که میبینم پی میبرم که چقدر خودسرانه و سرسری عملیاتم کرده اند؛ انگار حتا مسکن نزده اند؛ چون ضمن خون ریزی درد شدیدی را نیز احساس میکنم.

استادم را که خیلی برایش احترام داشتم؛ دیگر پیش چشمانم رذیل تر از همه ی آدم ها شده است. موقع آمدن از شفاخانه میخواست مرا با حرف‌های پوچ و مکارانه اش بفریبد و انگشتان قطع شده ام را بخرد از آن لحظه تا اکنون هر دم خودم و استادم را نفرین میکنم؛ چون او مرا به عجله کردن تاکید کرد و نگذاشت به خانه برگردم اگر میگذاشت همان ظهر خانه برگردم؛ شاید این حادثه هرگز رخ نمیداد من نیز با وجود اینکه تشنه بودم؛ تشنگی ام را برطرف نکردم و این باعث شد از حال بروم و به این روز و حال بیفتم. ای کاش غفلت نمیکردم کاش جای بهتر دنیا بودیم یا اصلن کاش اینجا جای بهتر دنیا بود و پزشکان بهتری داشت تا دوباره انگشتانم را پیوند میزدند. آخر من با آن انگشتان پول چند تکه نان را در می آوردم و هر شام با همان دست به خانه نان میبردم حالا مادر و خواهرم چه خواهند گفت؟ نان که نیاوردی هیچ انگشتان نان آورت را هم از دست دادی…

نمیدانم استاد لعنتی ام با کدام وجدان مرا به حال خود گذاشت و رفت. به وعده های دروغینش که گفت من از این پس مصارف شما را به عهده میگیرم، اگر وفا نکند چه؟ بعد از این چه خواهد شد؟ ای تف بر تو دنیا که همیشه «سنگ» بر پای لنگی».

این موتر لعنتی هم انگار پرشدنی نیست یک ساعت است منتظرم خون ریزی انگشتانم تا هنوز پابرجاست تف به خشکی شانس کاش پولم زیاد بود تا راحت در بست میرفتم اصلن تمام زنده گی شبیه همین انتظار کشیدن در ایستگاه است و حرکت به سوی مکانیست که دوست داری بروی؛ اما از این که دست خالی باشی میهراسی امروز من بیشتر از هرچیزی از این دست قطع شده ی خالی میترسم.

عجیب دنیای نامرد است. واقعن همان مثل راست است که گفتند: «بز در غم جان کندن است و قصاب در غم چربی» من در چه حالی ام و این راننده لعنتی و بقیه مسافرین با سوال‌های مزخرفشان زخمم را هم آغوش نمک میکنند. خدا ازشان نگذرد.

ما آدم ها فقط بلدیم بپرسیم حالت خوب است؟ که اگر بد بود، بی خیالش شویم و به حال خودش بگذاریم خوب اگر کمکی به بدحالی کسی نمی توانید نپرسید احمق ها به شما چه که پدر دارم یا نه؟ پسر کوچک خانواده ام یا بزرگ؟ این پرسش ها انگشتانم را برنمی گردانند و خون ریزیی دستم را متوقف نمیکنند. بروید و مرا به حال خودم بگذارید.

از شدت نگرانی این که چگونه با مادرم روبه رو شوم؛ دیگر درد دستم را فراموش کرده ام عذاب وجدانم از حادثه ی امروز و ترسم از فردای آینده بلای جانم شده اند. هر چه بیشتر به عمق بدشانسی و بدبختی ام فرو میروم، احساس کهولت و پیری میکنم.

تمام نکات منفی زنده گی ام مرا احاطه کرده اند و من نیز یکی یکی آنها را بررسی میکنم در این اثنا راننده ی احمق با آن سر و قیافه ی بی ریخت خودش دوباره به من گیر داده است و نامم را میپرسد. من نیز از سر بی حوصله گی و برای این که پرسش خود را تکرار نکند با یاسین گفتن پاسخش را میدهم.

ناخودآگاه ذهن منفی نگرم مرا به دقت بر نامم (یاسین) وادار میکند و ناگهان یادم می آید سخنان ملای مسجد ما که راجع به امام حسین صحبت میکرد و سوره ی «یاسین» را به او مرتبط میساخت و میگفت این یاسین در اصل همان یا حسین هست که سرش (حاء) را بریده اند.

گمان کنم یکی از دلایل بدبختی امروزم داشتن همین نام باشد. نه فکر نکنم مادرم میگفت یاسین نام مبارکی ست و پدرم آن را انتخاب کرده است؛ پس چطور میتواند این واژه ی مقدس در قطع شدن انگشتانم دست داشته باشد. به هر حال من با امام حسین از این لحاظ خیلی فرق دارم؛ چون من یاسین انگشت بریده ام و او یاسین سربریده.

آخ! لعنتی! دستم به در موتر خورد دردم گرفت آخ آخ… این چه وضع راننده گی است. راننده لعنتی اصلن مواظب جمپ ها نیست. وای خدای من! ماشین حرکت کرده است اصلن زمان حرکتش را متوجه نشدم نزدیک چوک نور رسیده ایم. اضطرابم هر لحظه بیشتر و بیشتر میشود… نمیدانم چه باید بکنم دیگر همه جا تقریبن سیاه و تار شده است. اما اگر روز روشن هم بود برایم فرقی نداشت چون دیگر همه دنیا شب و روز در نظرم تار و سیاه شده است. درست مثل بخت سیاهم وقتی روزگار دست بر گلویت بگذارد، دیگر فقط به راحت نفس کشیدن میاندیشی و در خیال چگونه سپری شدن شب و روزش نیستی.

درد دستم هواسم را دوباره به سمت خود میکشاند و نگاهی می اندازم و میبینم جریان خونریزی اش هنوز ادامه دارد.

شاید اگر پسر خانواده ی پولداری بودم دستم فقط درد میکرد و نگرانی از آینده ی خانواده ی بی سرپناهم زجر کشم نمیکرد نمیخواهم درباره اش فکر کنم و بیشتر از این زجر بکشم.

سرم را بلند میکنم و به سمت جاده رو به جلو نگاه میکنم؛ نگاهم از پنجره ی موتر به چراغ‌های شمع گونه ی چوک شمع میافتد و به آنها خیره میشوم و دوباره ذهن بدبینم شروع به فعالیت میکند؛ با خود میگویم: «اگر چراغ های روشن اطراف چوک و جاده ها خاموش باشند چه خواهد شد؟ چه اتفاقی رخ خواهد داد؟ بی گمان فضا کمی خیره تر نسبتن تار خواهد شد و احتمال حادثه بیشتر…»

بدون شک امروز اگر پدرم زنده بود نمیگذاشت چراغ جاده ی روشن زنده گی ام خاموش شود. او خودش کار میکرد و مرا با ذهن آرام به درس و تحصيل وادار و تشویق میکرد اگر پدرم زنده میبود نمیگذاشت به نجاری بروم و انگشتانم را از دست بدهم گلویم را بغض میفشرد و چشمان بی پدرم بی اختیار به بی پدری ام اشک میریزند؛ اما کسی متوجه اشک هایم نیست؛ چون اشکهایم هق هق به همراه ندارند و بی صدا فرو میریزند و همچنان به نسبت تاریکی هوا اگر به صورتم هم ببینند متوجه گریستنم نخواهند شد.

با دست راستم اشکهایم را پاک میکنم نمیدانم خون ریزی انگشتانم متوقف شده است یا نه از شدت ترس و استرس نمیتوانم احساس کنم و از شدت تاریکی هوا نمیتوانم درست ببینم اش.

آخ چیزی نمانده بود دوباره دست چپم به در موتر بخورد راننده ی لعنتی هم به بهانه ی تاریکی هوا جمپ ها را مراعات نمیکند نمیدانم چرا این قدر عجله دارد. من دوست ندارم این قدر زود به خانه برسم اما آن آدم بی درد از درد من چه میداند؟ یا شاید هم به خاطر دلسوزی به من این کار را میکند تا زودتر به خانه برسم. نمیدانم ماشین در حال غل خوردن از سرک چهل متره ی فقیر آباد به سمت چپ است و وارد سرک میرولی میشود ترس و نگرانی ام ده چند شده است و مغزم از حجم فشار زیاد کم است منفجر شود…

لوحه های کوچه ها درست به چشم نمیخورند و نمیتوانم از طریق آنها آدرس کوچه ی مان را پیدا کنم و مجبورم کوچه ها را یکی یکی شمار کنم تا برسم به کوچه دهم با ذهن نا آرام و قلب بیتابم شمارکنان میرسم به کوچه دهم و پیاده می شوم.

تا میخواهم دست راستم را به جیب ببرم راننده حرکت میکند و میرود. اما چرا بدون کرایه گذاشت و رفت؟ شاید خواسته با آن بیست افغانی وجدان اندوهگین خود را کمی آرامش ببخشد و به خود تلقین کند که مثلن کمک بزرگی به آن پسر بی پدر بدبخت کردم.

آه خدای من پاهایم دیگر سست شده اند و تاب رفتن نمانده است میخواهم سر همین کوچه بنیشینم و تا صبح گریه کنم اما میترسم مادرم از این حادثه خبر شده باشد و از ندیدنم بیشتر از دیدنم نگران شود.

خدا از استاد شکم پرور بی رحمم نگذرد او اگر تا اینجا با من می آمد، شاید من این قدر مضطرب نبودم شاید او میتوانست مادرم را با حرف هایش دل آسا کند. من نمیتوانم از پسش برآیم اما از آن بد طلعت بی موی بداخلاق بعید بود تا در حقم چنین لطفی کند او فقط بلد است سرم داد بزند و مرا با تاکیدهایش به عجله کاری تا سرحد نیستی بکشاند… یا نه شاید او هم مثل من تاب مقابله با مادرم را نداشته و شاید پیش خودش شرمنده بوده و نخواسته باشد با شرمنده گی خود مواجه شود و احساس حقارت کند. نمیدانم.

آهسته آهسته از ناچاری به راه می افتم و با هر گام به پلاک بیستم (خانه ی مان) نزدیک و نزدیکتر میشوم از دور چشمانم به در بازه ی حویلی مان می افتد؛ میبینم در باز است. پیشتر که میروم سر و صدا و ناله ی زنانه یی به گوش می رسد. پیشتر و پیشتر میروم تا به دهانه ی حویلی میرسم و با دقت گوش میدهم صدای گریه ها آشنا به گوش میرسند شاید خانه ی همسایه ی ما اتفاقی افتاده است. نخیر نه این صدای زن‌های همسایه نمیتواند باشد. در اوج اضطراب و نگرانی وارد حویلی میشوم میبینم مادرم و خدیجه روی زمین افتاده اند و زار زار گریه میکنند…

آه خدای من گویا همه گی باخبر شده اند… مادرم و خدیجه همین که نگاهشان به من میافتد از جا بلند میشوند و بلند صدا میزنند «یااااااسین…» با سر و صورت خاک آلود غلتان و خیزان به سمت من میدوند من در جا خشکم زده است. مادرم به من نرسیده به زمین می افتد و ضعف میکند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

حمزه عابر