داستان‌های اخیر

داستان کوتاه «مُراد»

دست‌هایی از دو سوی سرِ آمنه را در میان گرفته و پی‌هم به دیوار می‌کوبد. بدنِ آمنه سست می‌شود و لخشیده از کنار دیوار به زمین می‌افتد. موتروانِ سرویس، خواب مسافران را می‌پرانَد:

_ زودتر پیاده شوید. به هَدۀ مزار شریف رسیده‌ایم.

تکانی به خود می‌دهم.

_ چه خواب تلخ و ترسناکی بود. کاش زودتر بیدار می‌شدم. آه دخترکم آمنه، دلم برایش خیلی تنگ شده. مراد، آرامش را در خواب و بیداری از من گرفته.

مسافرانِ خسته و خواب آلود با چشم‌های نیمه‌باز از چوکیِ‌شان برمی‌دارند. چند نفر جلوی من منتظرند تا موتَر خلوت شود و پیاده شوند. چشم‌هایم دوباره سنگین می‌شود. موتروان، از آئینه چند بار به من خیره می‌شود. در نهایت می‌گوید:

_ مادر منتظر چه استی؟ به ایستگاه مزار استیم. پیاده شو که باید موتر را ببرم.

از روی چوکی که با بخملِ سرخ‌رنگ پوش شده، بلند می‌شوم. پلاستیکی را که در گوشۀ چوکی گذاشته بودم برداشته، چادر سرمه‌یی رنگِ گل‌دار را روی سرم منظّم می‌کنم. با کفش‌هایی که گَرد و غبار، آن‌ها را بلعیده، وسط چوکی‌ها را طی کرده، می‌رسم به در خروجی سرویس. از شاگرد موتروان چمدان سیاهم را که زیر گرد و خاک، سفید شده، می‌گیرم. با اندوهی که در دل دارم پا به شهر ناآشنای مزار می‌گذارم. چند لحظه فضا را از چشم می‌گذارم. همه جا خلوت است. جز معدود مسافرانی که تازه از موتر پیاده شده‌اند، کس دیگری به چشم نمی‌خورد.

دستۀ چمدان را گرفته و با قدم‌های شمرده به سمت دروازۀ خروجی ایستگاه به راه می‌افتم. نگاهی به گوشی سیاه کوچکی که در دست دارم می‌اندازم. ساعت پنج و پنجاه دقیقۀ صبح است. هوا کم‌کم در حال روشن شدن است. بیرون دروازۀ ایستگاه، تکسی‌های زردرنگ منتظر مسافرند، صاحب یکی از آن تکسی‌های زرد، با لباس محلّیِ خاکستری همراه با شالِ پیچیده دَور سرش نزدیک می‌آید. با صدای بلند می‌پرسد:

_ مادر تکسی لازم داری؟ کجا می‌روی؟

_ به زیارت شاهِ مردان می‌روم.

از لهجه‌ام متوجه می‌شود که اهل این شهر نیستم. با مهربانی می‌گوید:

_ روضۀ شریف حالا بسته است. یک یا دو ساعتِ دیگر باز می‌شود. بیا سوار شو، می‌رسانمت. همان‌جا پشت دروازه منتظر باش تا باز شود.

سرم را به نشانۀ رضایت تکان می‌دهم. موتروان چمدانم را بر می‌دارد و به پشت تکسی می‌گذارد. من نیز سوار تکسی می‌شوم. تکسی خیابان‌ها را طی می‌کند و من سرنوشت و روزگارم را.

در روشنایی شیشۀ دروازۀ راستِ تکسی، چهرۀ تکیده و موهای سپیدم ظاهر می‌شوند. چین و چروک‌ها، تمام صورتم را درگیر کرده‌اند. از کم نور بودن چشم‌هایم، عینکی به کمکِ من آمده است. رنج‌هایم دلیل غلبۀ پیری زودرس است.

با صدای موتروان، از خود بیرون می‌شوم.

می‌پرسد:

_ مادر از کجا می‌آیی؟

_ از شهر هرات پسرم.

نرمی و مهربانی در کلمه‌هایش است. می‌گوید:

_ تعریف هرات را زیاد شنیده‌ام. شهر خیلی خوب و با فرهنگ است.

_ من نیز تعریف بلخ را زیاد شنیده‌ام، به ویژه مزارِ شاهِ اولیا را. حالا آماده‌ام تا حاجتم را از این شیر خدا بگیرم.

موتروان با خوشحالی می‌گوید:

_ بلی مادر، شیر خدا دست رد به سینۀ انسان‌های دل‌سوخته نمی‌زند. خوب کردی که آمدی. اما چرا به این سن و سال تنها آمدی؟ برایت سخت نیست؟

از اندوهی که در دلم به جریان است، اشک‌هایم نیز جاری می‌شود. بغض تلخی گلویم را می‌فشارد.

_ کسی را ندارم پسرم. از تمام زندگی یک دختر برایم مانده که او هم حالا بین مرگ و زندگی است. دخترکم به کما رفته. آمده‌ام تا خدا و کرامتِ شاه اولیا به من نظر کنند.

سکوت عمیقی مرا فرو می‌برد. موتروان متوجه حال من شده و می‌گوید:

_ دنیا همین‌قدر نامرد است مادر. من سال گذشته خانمم را وقت زایمان در روستای‌مان از دست دادم.

اندوهی در چهرۀ موتروان جای می‌گیرد. دلم برایش می‌سوزد. هنوز خیلی جوان است. خود را با صدای ملایم آهنگی که در فضای تکسی پخش می‌شود همراه می‌کنم.

بیا که بریم به مزار مامد جان
سَیلِ گل و لاله‌زار واوا دلبر جان

هوا روشن شده. شهر هنوز در خلوت و سکوت به‌ سر می‌برد.

موتروان سرعت را کم کرده. یک گوشه می‌ایستد. با صدای آرام می‌گوید:

_ مادر روضه همین‌جا است. روضه چهار دروازه دارد. نام این دروازه‌اش شادیان است. کنار همین دروازه منتظر بمان تا ساعتی دیگر باز خواهد شد.

پیاده می‌شوم. موتروان در حالی که مصروف پایین کردنِ چمدانم است، می‌پرسم:

_ پسرم، این‌جا مسافرخانه دارد؟ من جایی را بلد نیستم. کسی را این‌جا نمی‌شناسم.

با مهربانی می‌گوید:

_ بلی مادر! اطرافِ روضه، مسافرخانه زیاد است. اگر خواستید یک اتاق مناسب برای‌تان می‌گیرم. انگار باری از دوشم کم شده باشد، می‌گویم:

_ خیر ببینی پسرم، چه انسان مهربان و خوبی استی، خدا خیرت دهد.

دست به کیف قهوه‌یی رنگ خود می‌برم که کرایه را حساب کنم. می‌گوید:

_ کرایه نمی‌گیرم مادر، مهمان ما استی. به روی چشم ما جای داری.

چند بار اصرار می‌کنم اما قبول نمی‌کند. شماره‌اش را برایم می‌دهد تا اگر چیزی ضرورت داشتم، برایش زنگ بزنم. قول می‌دهد که تا وقتی اینجا هستم مرا یاری کند. نامش را می‌پرسم، می‌گوید: محمد. تشکری کرده، به سمت دروازۀ فلزی کلان قدم برمی‌دارم. همان‌جا منتظرم که سربازی از داخل روضه از پشت در فلزی صدا می‌زند:

_ مادر این‌جا چه می‌کنی؟

_ به زیارت آمده‌ام.

_ از کجا آمده‌یی؟

_ از هرات. تازه رسیده‌ام، جایی برای رفتن ندارم. سرباز چند لحظه مرا می‌نگرد، سپس دروازه را باز کرده، می‌گوید:

_ بیا داخل مادر، ولی چمدانت را اجازه داده نمی‌توانم، مسئلۀ امنیتی است.

_ نمی‌دانم چه کار کنم. برای چند روز اینجا مسافرم. جز لباس‌هایم چیز دیگری در چمدان نیست. جایی ندارم بگذارم. امروز اتاقی در مسافرخانه پیدا خواهم کرد.

با دل سوزی می‌گوید:

_ بیا مادر چمدانت را در پوسته می‌گذارم. هر وقت اتاق گرفتی، می‌توانی ببری.

با خوشحالی می‌گویم:

خیر ببینی پسرم. مزار شریف چه آدم‌های خوبی را سر راه من قرار داده.

چمدان را به سرباز می‌سپارم. می‌گوید:

_ امروز تا شام من همین‌جا هستم. هر وقت خواستی بیا.

پا به صحن چهارباغ شاه اولیا می‌گذارم. دلم روشن می‌شود. ناخود‌آگاه بر زبانم جاری می‌شود:

علی شیر خدا دردم دوا کن
مناجات مرا پیش خدا کن

یادم از اتفاق زندگی عایشه و ملا محمد جان می‌آید که با کشمکش‌های فراوان روبه‌رو بودند و از شاه مردان، مرادشان را خواستند. نذر کردند که اگر به مراد برسند به مزار شاه اولیا خواهند آمد.

_ آه! قربانت شوم ای شاه اولیا، که آن‌ها را به مراد رساندی. امیدوارم مرا که درمانده و سوخته‌دل استم نیز به مراد برسانی.

چهارباغ روضه بسیار کلان است. درخت‌های رنگارنگ، گل‌های تر و تازه که بوی آن‌ها فضا را پر کرده است. یک طرف آن حوض بزرگی است که چندین مرغابی در آن شناورند.

دست راست آرامگاه کبوتران سفید بسیاری در حال دانه خوردن، پر زدن و نشستن استند. آفتاب روی زمین پهن شده. دروازه‌های روضه را باز کرده‌اند. آمدن آدم‌ها خلوت روضه را می‌شکند. چه فضای دل‌نشینی دارد و آدم وقتی جایی می‌رود، انرژی آن‌جا بر او پاشیده می‌شود. این روضۀ مبارک چه روشنی‌ای را در دلم انداخته است. اوّل می‌روم وضوخانه را پیدا کنم، بعد به جستجوی در داخلی آرامگاه می‌روم.

چشمم به یک مرد کهن‌سال می‌افتد که آن طرف روی چوکی آبی‌رنگ، زیر سایه‌ی درخت توت نشسته و کتابی را که در دست دارد، می‌خواند. نزدیک می‌روم و می‌گویم:

_ ببخشید برادر! دروازۀ ورودی آرامگاه کدام طرف است؟

مرد سرش را بلند کرده، با انگشت به سمت راست اشاره می‌کند. با اشتیاق فراوان، به سرعت قدم‌هایم می‌افزایم. چشمم به دروازۀ کفش‌کن می‌خورد. کفش‌هایم را از پای بیرون کرده و در قفسه‌ای می‌گذارم. نگهبان کفش‌کن شمارۀ قفسه کفش‌هایم را به من می‌دهد. با دل بی‌قرار توام با امید، چادرنماز را روی سرم منظّم می‌کنم. قدم به صحن آرامگاه می‌گذارم.

_ خدای من این‌جا چه‌قدر زیباست.

صحن آرامگاه با سنگ‌های سفید مرمر آراسته شده، فرش سرخ باریکی نیز شبیه راهرو از کفش‌کن تا در ورودی، روی سنگ‌های مرمر پهن شده است. به سرتاق ورودی آرامگاه، بر کاشی‌های سبزرنگ سمرقندی، این بیت نقش بسته است:

در آستان تو هر کس رسید مطلب یافت
روا مدار که من ناامید برگردم

اشک از چشم‌هایم جاری می‌شود. بی‌اختیار می‌گویم:

_ روا مدار که من ناامید برگردم.

وارد آرامگاه می‌شوم. نقش و نگار کاشی‌های گنبد و دیوارهای فیروزه‌ای‌رنگ، انگشت حیرت بر دهان هر بیننده‌ای می‌گذارد. به راستی که آرامش عجیبی دارد. وارد آرامگاه که می‌شوی، دهلیز دل‌انگیزی تو را به گنبد اصلی بدرقه می‌کند. آخر دهلیز، دست راست، پیش از آنکه وارد گنبد اصلی شوی، دیگ مسیِ کلان که شباهت عجیبی به دیگ مسجد جامع هرات دارد، به چشم می‌خورد. روی دیگ قفل‌های زیادی آویزان است. «بسم الله» گفته قدم به آرامگاه شاه اولیا می‌گذارم. حسّ عجیبی مرا در بر گرفته، اشک‌هایم سیل‌آسا شده‌اند. بی‌اختیار خود را به ضریح می‌چسبانم. دست در شبکه های ضریح برده، با تمام وجود دعا می‌کنم. صدایم بی‌اختیار گاهی بلند و گاهی آرام می‌شود، اطراف ضریح را مردان و زنان زیادی پر کرده است. بی‌قراری‌هایم توجه آنان را به من می‌کشاند. عده‌ای مرا از زیر چشم می‌پایند. آن‌قدر غرق شده‌ام که اهمیتی به آنان نمی‌دهم. چند ساعتی را در آنجا می‌نشینم. جزئی از قرآن را خوانده دعا می‌کنم و شاه اولیا را قسم می‌دهم که دخترم آمنه را به من برگرداند.

چشمم به ساعت روی دیوار آرامگاه می‌افتد. دوی پس از چاشت است. گشنگی بر من غلبه کرده، باید بروم چیزی برای خوردن پیدا کنم. از آرامگاه بیرون می‌شوم. در چهارباغ روضه، صدای پسری کم سن و سال مرا به خود می‌خواند. با لباس‌های سبزرنگ محلّی سبدی در دست دارد و بلند تکرار می‌کند:

_ بولانیِ کچالو، بولانیِ گندنه، بولانی ماش، بولانی گرم و تازه.

نزدیک می‌روم و چند بولانی از او می‌خرم. روی چوکی صحن چهارباغ می‌نشینم. باید به محمد زنگ بزنم تا اتاقی برایم پیدا کند. با اوّلین صدای زنگ، محمد با گرمی و مهربانی پاسخ می‌دهد. می‌گویم اتاقی در نزدیکی روضه برایم بگیرد. محمد می‌گوید:

_ چشم مادر. حالا می‌روم و برایت بر می‌دهم.

بولانی چه خوش‌مزه است. از وقتی آمنه مریض شد، غذای درستی از گلویم پایین نرفته. دخترکم 27 روز شده که چیزی نخورده. بین مرگ و زندگی در بستر شفاخانه افتاده. خدایا خودت به فریادم برس. اشک‌ها و بغض باعث کوری اشتهایم می‌شود.

بوی اسپند به مشامم می‌رسد. صدای پسری که می‌گوید:

_ اسپند، بلابند از طرف خداوند به حق شاه نقشبند…

سرم را بالا می‌کنم. چشم‌هایم به پسر کم سن و سالی می‌افتد که قوطی اسپند در دستش است و به سمت من نزدیک کرده. چه بوی خوشی دارد. از کیف پولم پنجاه روپیه کشیده، به دستش می‌دهم. پسرک خوشحال و شادمان می‌گوید زنده باشی خاله جان، خدا مشکلت را حل کند. ساعت گوشی کوچک، چهار عصر را نشان می‌دهد. محمد زنگ می‌زند و می‌گوید اتاقی را برایم کرایه کرده، چند دقیقۀ دیگر به دنبالم می‌آید. خوشحال می‌شوم و به سمت دروازۀ شادیان به راه می‌افتم تا چمدانم را از سرباز بگیرم. بیرون دروازه می‌روم، آن طرف میله‌ها، محمد، کنارِ جاده منتظرم است. سوار تکسی می‌شوم و محمد احوال مرا می‌پرسد. چند کلمه‌ای صحبت می‌کنیم. می‌گوید:

_ به مسافرخانۀ نظرگاه برای‌تان اتاقی گرفتم.

_ نظرگاه؟ چه نام خوبی دارد.

_ بلی مادر. این‌جا به نام تلِّ نظرگاه معروف بود. در گذشته‌ها که این مسافرخانه ساخته نشده بود، مردم روی این تپه ایستاده می‌شدند و جشن نوروز را_که در صحن آرامگاه برگزار می‌شد_تماشا می‌کردند.

می‌رسیم به اتاقم. تذکرۀ مرا می‌خواهد تا به پذیرشِ مسافرخانه نشان می‌دهد. می‌گوید:

_ کرایۀ اتاق شبِ پنج‌صد روپیه است.

_ مشکلی نیست پسرم. پول به همراه دارم.

_ هر کار خدمتی بود برایم زنگ بزن مادر.

از او تشکری می‌کنم. کمک زیادی در حق من کرده، خیر ببیند. چادر را از سر بیرون می‌کنم. گوشه‌های چادرم را خاک گرفته است. اهمیتی نمی‌دهم. دلم بی‌قرار است.

روی تختی که روجاییِ سفید پهن شده است، دراز می‌کشم. خسته‌گی و اندوه بسیار، بر شانه‌هایم سنگینی می‌کند. یادم می‌آید از نبی جانم.

_ ای کاش زنده می‌بودی نبی، تا این غم سنگین مرا از پای در نمی‌آورد. آدمی نیاز به همدم دارد. کسی که درد او را بفهمد. هر قدر سن بیشتر شود، تنهایی تلخ‌تر و کشنده‌تر می‌شود. اگر می‌بودی دلم اندکی آرامش خاطر پیدا می‌کرد. دخترک بیست و یک سالۀ‌مان را مراد خدا نترس به چنین روزی رسانده. آه! دخترکم از شدت لت خوردن توسط شوهر نامرد و ناسپاس، دچار ضربۀ مغزی شده و به کما رفته. من درمانده و بی‌پناهم. این همه را آمده‌ام تا خدای بزرگ به برکت حضرت علی، شاه مردان مرا حاجت روا گرداند.

خسته‌گی و بی‌خوابی، چشم‌هایم را سنگین می‌کند. فردا باز به روضۀ مبارک رفته و دعا خواهم کرد.

صدای موترها از جاده خواب را از چشم‌هایم دور می‌کند. بین خواب و بیداری غلتی می‌زنم. ناگهان خوابی را که دیدم مقابل چشم‌هایم می‌آید. من آب زلالی را دیدم که نزدیک آمنه بود. آمنه تلاش می‌کرد تا دستش را به آب برساند. سر و صداها بیدارم کرد. کاش می دیدم آخر خواب چه می‌شد.

هوا روشن شده. بعد از وضو و نماز، به سمت روضۀ دل‌گشا قدم بر می‌دارم. امروز از ورودی دیگر روضه که دروازۀ بلخ نام دارد، وارد می‌شوم. قدم هایم سبک و سنگین می‌شوند. می‌روم به سمت کبوتران. کاسه‌ای دانه و ارزن از غرفۀ نزدیکِ کبوترخانه می‌خرم و برای کبوتران سفید می‌ریزم، تا این پرنده‌های زیبا و متبرّک سیر باشند. بعد می‌روم به سمت آرامگاه، جایی که اندوهم را بزداید. آن‌قدر غرق در خود می‌شوم که متوجه گذرِ زمان نیستم. با صدای زنگ گوشی به خود می‌آیم. محمد است. می‌گوید اگر جایی می‌روم و یا چیزی ضرورت دارم برایش بگویم.

_ نه پسرم، خیر ببینی جای دیگری نمی‌روم. مسیر مسافرخانه را بلدم. خودم خواهم رفت. خدا را شکر که سر راه من آمدی تا در این شهر غریب، تنها و محتاج نمانم.

پس از چاشت است. رفت و آمد زائران کم و زیاد می‌شود. چادرم را روی صورتم کش کرده‌ام تا مردم متوجه بی‌قراری و گریه‌هایم نشوند. کسی مقابلم می‌نشیند. چادر را از روی چشم‌هایم پس می‌زنم. مردی با ریش جوگندمی، لباس و دستار سفید، می‌گوید:

_ مادر حال‌تان خوب است؟ دو سه روز است که می‌بینم ساعت‌ها همین‌جا نشسته‌اید، گریه و بی‌قراری می‌کنید. چه مشکلی دارید؟ نگران نباشید. خدا بزرگ است و مشکل‌گشا. کسی که چنین دعا می‌کند، از درگاه خداوند و شاه اولیا بی‌نصیب نمی‌رود.

تحملّم را از دست داده، به گریه می‌افتم. اشک‌ها دامنم را می‌شویند.

_ آرام باش مادر. برایت دعا می‌کنیم.

_ دختر جوانم به کما رفته، 28 روز شده. داکتران می‌گویند فقط دعا کنید. کاری از ما ساخته نیست. آمده‌ام به دربار این مرد بزرگ که سال‌های سال عشق او را در سینه داشتم، تا دخترم سلامتی‌اش را به دست آورد. غمِ او جان‌سوز است. درمانده و بی‌پناهم.

اشک در چشم‌های مرد حلقه می‌بندد. به ‌آرامی بلند می‌شود و می‌رود. نمی‌توانم آرام شوم.

یادم می‌آید که وقتی نبی سکتۀ مغزی کرد، آمنه چهارده ساله بود. چه سختی‌هایی بر من گذشت تا جای پدر را هم بر او پر کرده باشم. نبی جانم زمین‌های میراثی زیادی داشت. بعد از رفتن او مجبور شدم هر وقت دستم بند شد، تکّه‌ای را بفروشم. نبی من هنوز پنجاه ساله نشده بود، جوان بود. نمی‌دانم چرا به سکتۀ مغزی دچار شد. من پنجاه و سه ساله شده‌ام، هنوز زنده‌ام. برای داشتن فرزند چه رنج‌هایی کشیدیم. مشکل از من بود. تا بعد از تداوی‌های زیاد و دوازده سال زندگی مشترک، خدا آمنه را به ما داد و دیگر فرزندی نداد. دلم شعلۀ آتشی می‌شود.

مرد لباس سفید با پارچه‌ای به رنگ بنفش دوباره مقابل من می‌نشیند. می‌گوید:

_ مادر این پارچۀ تبرک است. بگیر دلت آرام می‌شود.

_ این پارچۀ آرامگاه است؟

تامّلی می‌کند و می‌گوید:

مادر، کاش به جَنده‌بالا می‌آمدی. آن روز کوران مادرزاد بینا شدند، شل‌هایی را دیدیم که به راه افتادند. کرامت شاه اولیا به دروغ زبان‌زد مردم نیست. بارها به چشم دیده‌اند. روز نوروز جَندۀ سه رنگ سرخ، زرد و بنفش را بالا می‌کنیم. به وقت بالا بردن جنده، هر دعایی که خالصانه باشد، اجابت خواهد شد. این پارچه از جنده بالای سال قبل است. تبرّک است. به هرکسی نمی‌دهیم.

_ شما مسئول این‌جا استید؟

با لبخندی می‌گوید:

_ ما خدمت‌گذران این این مکان مقدس استیم. مردم ما را به نام «ایشان» می‌شناسند. عشق‌مان به شاه‌مردان باعث شده که تا زنده‌ایم به خدمت این زیارتگاه باشیم.

پارچه را به سر و رویم می‌کشم، روی سینه قرار می‌دهم، تا دلم آرام شود.

از آرامگاه بیرون می‌شوم. نایِ رفتن در من نیست. به اتاق می‌روم. گوشی را برمی‌دارم و به برادرم رحیم زنگ می‌زنم که جویای حال آمنه شوم. برادرم با ناامیدی می‌گوید:

_ هنوز به کما است خبر جدیدی نشده.

دروازۀ اتاقم به صدا می‌آید.

_ چه کسی است؟

_ از بخش پذیرش مسافرخانه استم. شما چند وقت این‌جا می‌مانید؟ باید کرایه را پیش بدهید.

_ چند روزی خواهم ماند.

دو هزار روپیه جدا می‌کنم.

_ حالا همین را بگیر، بقیه را وقت رفتن حساب می‌کنم.

پُتک سنگینی به سرم آوار می‌شود.

_ آه نبی عزیزم! تو چه آسوده شدی از رنج زندگی بی‌قراری چون خوره‌ای به جانم افتاده و شب روز ندارم.

چشم باز می‌کنم. خورشید هنوز طلوع نکرده. باز همان خواب را دیدم.

_ خدایا چه اتفاقی خواهد افتاد؟

خودم را به آرامگاه می‌بینم. این مکان مقّدس اندکی دلم را تسلّی می‌دهد. قدم به زیر گنبد می‌گذارم. کنار دروازه، همان «ایشان» دیروزی، منتظرم است. با دیدن من چشم‌هایش روشن می‌شود. می‌گویم:

_ پیدا کردن‌تان در انبوه این جمعیت کار سختی بود.

دست به سمت من دراز می‌کند و می‌گوید:

_ این قفل را بگیر به دسته‌های دیگ مسی دم در آرامگاه ببند. اگر قفل به دست کسی باز شود، گشایشی برای‌تان حاصل خواهد شد.

با خوشحالی قفل کوچک باز را گرفته، به دستۀ دیگ مسی کنار قفل‌های بسیارِ دیگر، می‌بندم و دعا می‌کنم که تا مرادم حاصل نشده، از این‌جا نمی‌روم. نیّت می‌کنم که اگر دخترم خوب شد، او را نذر شاه مردان کرده و این‌جا می‌آورم تا تمام عمر خدمت‌گذار این دربار باشد. خودم نیز برای زندگی به این شهر خواهم آمد.

صدای اذان روضه مرا بیدار می‌کند. امروز هفت روز شده که این‌جا هستم. در آرامگاه نشسته‌ام آنچه در توان دارم دعا می‌کنم. بی‌قراری بر من غلبه کرده.

_ خدایا دخترم را که همه امیدم به زندگی است از من نگیر.

صدای زنگ گوشی مرا از جا می‌پراند.

_ چه کسی است این وقت شب؟ چه خواب خوبی دیدم. آمنه دستش به آب رسیده بود. ادامۀ خواب شب‌های گذشتۀ من کامل شد. خدایا خیر باشد.

گوشی هم‌چنان زنگ می‌خورد. برمی‌دارم. رحیم برادرم است با جیغ می‌گوید:

_ خواهر خواهر!

یک لحظه دلم از جایش کنده می‌شود. خدایا خیر…آمنه را… نه خدا نکند.

_ رحیم حرف بزن چه شده؟

صدای رحیم گریه و خنده را هم‌زمان به هم گره می‌زند.

_ رقیه خواهر! آمنه به هوش آمده. داکتران دچار حیرت شده‌اند. می‌گویند: جز معجزه چیز دیگری نمی‌تواند باشد. رقیه خواهر، آمنه زیر لب تو را صدا می‌کند.

گوشی از دستم بر زمین می‌افتد. نمی‌دانم چه کار کنم. روی فرش اتاق دراز می‌کشم.

_ خدایا چه کردی با من! کرامت شاه اولیا را شنیده بودم، ولی تجربه نه. حالا دیدم. با چشم سر دیدم.

_ ساعت سه شب است. تا صبح چگونه منتظر بمانم.

شش صبح به محمد زنگ می‌زنم. جواب می‌دهد. می‌گویم:

_ عاجل اتاق بیا.

محمد از لحن صدایم، متوجه می‌شود که اتفاقی افتاده. می‌پرسد:

_ مادر، حالت خوبه؟

_ فقط بیا کار مهمی دارم.

محمد می‌رسد. کیف پولم را برمی‌دارم و یازده‌هزار روپیه به دستش می‌دهم.

_ پسرم، عاجل تکت طیاره بگیر. دخترم بهوش آمده باید زود هرات برم.

چشمای محمد از حدقه بیرون زده، با دهان باز مرا می‌نگرد.

_ واقعا؟ ضربۀ مغزی که احتمال خیلی کم دارد به هوش بیاید.

با صدای پر از هیجان می‌گویم:

_ مگر باور نداری که شاه اولیا مراد مرا داده؟ من نیز از دخترم قطع امید کرده‌ بودم، اما خدا و کرامت این مرد بزرگ او را به من بخشیدند.

به روضه می‌روم و خداحافظی موقت می‌کنم. محمد مرا به میدان هوایی می‌رساند. می‌پرسد:

_ دخترت خوب شد. حالا چه کار خواهی کرد.

_ طلاق دخترم را از آن خدانترس می‌گیرم.

_ اولاد ندارد؟

_ نه خداروشکر که ندارد. قبلا باردار بود، با لت خوردن بچش سقط شد. برمی‌گیرم محمد جان. همین‌جا با دخترم زندگی خواهم کرد.

از کلکین طیاره ابرها را می‌نگرم که در حرکت‌اند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

مژگان فرامنش