از ارسی صنف سرش را بیرون کشیده، انگشتان باریکش را دور چوب پنجره حلقه کرده و چیزی میگوید. صدایش در میان هیاهوی حویلی مکتب گم میشود. بعد، سرش را به داخل صنف برمیگرداند، چشمان درخشانش را به من میدوزد و میپرسد:
«هموطو نی؟»
سایهای از تردید بر صورتم مینشیند.
«چی هموطو نی؟»
لبخندی تمسخرآمیز میزند.
«دیوانه، اگر فایدهات بود، که میشنیدی!»
«بخدا نشنیدم! اگر به ضررم باشد، نگو خی…»
نگاهش را از من میگیرد و پنجره را محکمتر چنگ میزند.
«چیزی خاصی نگفتم، فقط گفتم که اگر تا شش ماه دیگر این تعمیر را بسازند، ما نیمهی صنف هفت را در صنفی جدید و تمیز، بدون نم و بوی گندیدهی چکک، درس میخوانیم.»
چیزی در دلم فرو میریزد. نگاهش میکنم. او امید دارد. اما من؟ انگار همه چیز برایم خاکستری است. لبانم بیاختیار تکان میخورند:
«ها، شاید…»
سیما با هیجان دربارهی سال آینده حرف میزند، اما من؟ چطور میتوانم باور کنم که سال آینده هم برای من هست؟ شاید برای سیما، شاید برای همهی دختر های دیگر، اما برای من؟ نه… برای من، آینده چیزی است که همیشه یک قدم جلوتر از من میدود و هر بار که دست دراز میکنم، ناپدید میشود.
چطور به سیما بگویم که سال بعد دیگر جایی در این چوکیها نخواهم داشت؟ این جایی که حالا به آن عادت کردهام، جایی که همه چیز برایم آشناست، سال بعد، جای من پشت کارگاه قالین خواهد بود، جایی که هنوز نمیدانم چه انتظاری از آن دارم، جایی که شاید فقط یک راه تازه برای فرار از گذشته باشد، و بعد از آن هم خانهی بخت…
چطور برایش توضیح بدهم که مکتب در زندگی ما برای دخترها در صنف شش ختم میشود… شاید او به سرم بخندد، شاید تمسخر کند، یا شاید حتی باور نکند که من میترسم، که من هم نگرانم. چه چیزی هست که به او بگویم؟ چطور میتوانم این همه آشتفگی را به زبان بیاورم؟
نفسم تنگ میشود، گویی ریسمانی نامرئی دور قفسهی سینهام پیچیده و هر لحظه محکمتر میشود. دستهایم یخ زدهاند، اما عرق سردی روی پیشانیام نشسته است. صدای سیما دور و دورتر میشود. انگار که از ته یک چاه حرف بزند. آیا این همان حس گیر افتادن نیست؟
جوابم خشک و بیروح است. چهرهاش در هم میرود.
«فقط گفته باشم که جنازهی ما را در آن تعمیر میخوانند، همینطور بیاحساس جواب میدهی؟»
لبخندی زورکی تحویلش میدهم، اما در ذهنم، هیولایی که همیشه در گوشهای کمین کرده بود، حالا زنده میشود و فریاد میکشد:
«حیف تو که هیچوقت از صنف شش بالاتر نمیروی!»
قلبم فشرده میشود. گاه از درس خواندن دل سرد میشوم، انگار که داکتری برای مریضش خبر مرگ آورده باشد:
«شش ماه بیشتر زنده نمیمانی!»
به هم صنفیهایم نگاه میکنم. چطور با شوق و ذوق دربارهی سال آینده حرف میزنند، گویی دری از امید به رویشان باز شده است. اما من؟ آب میشوم. حس میکنم نامرئیام.
گاهی پدرم را دشمن دیرینهام میپندارم، انگار که دارد انتقام چیزی را از من میگیرد. گاه از مادرم نفرت میکنم که چرا برایم دادخواهی نمیکند؟ چرا نمیگوید که من هم حق دارم درس بخوانم؟ چرا هیچکس این رسم لعنتی را نشکسته است؟ چرا اینها این قانون نانوشته سنتی را نشکستهاند؟
پدرم مثل دیواری بلند است، سخت و سرد. هر بار که به او نگاه میکنم، انگار میگوید:
«اینجا راهی نیست!»
اما مادرم؟ چرا هیچوقت از من دفاع نمیکند؟ چرا هیچوقت نگفت که من هم حق دارم؟ چرا همیشه فقط نگاه کرد؟
سیما حرف میزند، اما صدایش در میان هجوم افکارم گم شده است.
او ادامه میدهد:
«صنف وسط را کاش به ما بدهند! هم سرک معلوم میشود، هم صحن مکتب! باز من و تو در قطار اول میشینیم…»
اما اما ذهنم درگیر تصاویر دیگری است.
ذلیخا را میبینم که سال پیش چطور خودش را به در و دیوار میزد، چطور دو پاکت پرستامول را یکجا خورده بود، اما پدر باز هم اجازه نداد که به صنف هفت برود.
مادرکلان را به یاد میآورم که میگفت:
«دختر را چی به مکتب؟ همی که کمی قد کشید، باید شوهر کند و اشتک بزاید! نسل محمدی زیاد شود! دختر که مکتب بره، بیحیا میشه!»
نفسهایم به شماره میافتد. چیزی در سینهام میسوزد و میخواهد از قلبم بیرون بزند. دستهایم ناخودآگاه قفسهی سینهام را میمالند.
سیما با نگرانی نگاهم میکند.
«خوبستی؟»
سرم را تکان میدهم.
«خوبم… فقط قلبم درد میکند.»
سیما مکشی میکند و دستش را به سمت سینهام دراز میکند.
«جایی که قایم گرفتی، قلبت نیست! قلب این جاست، طرف چپ!»
با حیرت به او نگاه میکنم.
«اوف…نمیدانم، اما این جاها… همهاش درد دارد.»
سیما بعد، لبخندی شیطنتآمیز میزند و میگوید:
«سر که کشید، دردش گم میشه.»
متعجب نگاهش میکنم.
«چی سر که کشید؟»
سیما به سینههایم اشاره میکند.
«دیگه… دیگه چی؟ ساده! وقتش است که براید!»
مات و مبهوت نگاهش میکنم. می پرسد:
«مریض شدی تو؟»
میگویم:
«نی، خدا نکند دشمنهایم مریض شوند!»
میپرسد:
«یعنی خالت آمد؟»
چشمانم گرد میشود.
«مه که خاله ندارم، سیما! تو چی چتیات میگویی؟»
لبخندش محو میشود. آرام و شمرده میگوید:
«اووو، تو از دنیا خبر نیستی! مگر مادرت برایت نگفته؟»
دستهایم مشت میشوند. حس میکنم چیزی در وجودم میلرزد. با صدایی که دیگر به خودم تعلق ندارد، میگویم:
«رک و راست بگو، سیما! چی را نگفتند؟»
نفس عمیقی میکشد و با لحنی آمیخته به بزرگی و دلسوزی میگوید:
«دختر که به سیزده، چهارده سالگی میرسد، مریض میشود… یعنی از وجود زنانگیاش خون میآید. تو باید آمادهگی داشته باشی. یگان خانوادهها از قبل دختر های خود را آگاه میکنند، اما یگان خانواده آن را شرم میپندارند و هیچ نمیگویند. امروز که خانه رفتی، چند پارچه کتان بگیر و به چند نیکر بدوز… آماده باش! شاید این ماه، شاید هم ماه بعد…»
سرم گیج میشود. ذهنم مثل یک پازل شکسته، تکهتکه کنار هم قرار میگیرد. حالا میفهمم که چرا در عروسی ذلیخا، حبیبه از من پرسید:
«یکبار پشتم را ببین، سرخ خو نشده؟»
حالا میفهمم که چرا چهارشنبهی قبل، مادرم به روضه شریف نرفت و گفت مریض است، در حالی که سالم بود…
دستهایم سرد میشوند. حس میکنم زمین زیر پایم سست شده است. انگار مرزی نامرئی بین دیروز و فردایم کشیدهاند. من، که هنوز در دنیای کودکیام غرق بودم، حالا باید وارد دنیایی شوم که از آن چیزی نمیدانم. با خود فکر میکنم، آیا این همان چیزی است که زن شدن نام دارد؟ آیا از فردا، نگاه ها به من تغییر خواهد کرد؟ آیا هنوز هم میتوانم مثل همیشه باشم؟
در ذهنم چندین زن در جنگند، در کشمشاند… سیما لبخند کم رنگی میزند و آرام میگوید:
«مریضی سخت است. آدم را تکهتکه میکند. بخدا ما زن ها قوی هستیم. هیچ مردی نیست که در حال خون ریزی راه برود، درس بخواند، کار کند… اما ما؟ ما سخت جانیم.»
سیما میگوید ما زن ها قوی هستیم، اما من احساس ضعف میکنم. من هیچ وقت انتخابی نداشتم. همیشه دیگران برایم تصمیم گرفتهاند. قوی بودن یعنی چه؟ وقتی نمیتوانی حتی آیندهات را تصور کنی؟
میگوید:
«چقدر از زنانگی شکایت کردیم؟ گمش کن! باز هم زن بودن زیباترین حس دنیاست.»
آهی میکشد و با لبخندی میگوید:
«راستی، به نوروز بیست روز مانده! کالا دوختی؟»
سرم را تکان دادم:
«کالا؟ ها نی، شاید این جمعه بریم بازار.»
سیما ابروهایش را در هم میکشد:
«این جمعه اگر بری، خیاط ها کی میگیرند، کی میدوزند؟ ناوقت شده…»
نگاهم را میدزدم. چطور میتوانستم بگویم که پدرم نوروز را حرام میداند؟ کالا که هیچ، حتی همان هفت میوهای که دوست دارم، بویش هم به خانهی ما نمیرسد. رفتن به دشت شادیان… آرزوی دیرینهام است، اما فقط در تلوزیونها دیدهام. همیشه با خود فکر کردهام، آن دشت سبز چطور زیر پای آدم مینشیند؟ بادهایش چطور میان موها میپیچد؟ صدای خنده دختر ها چطور میان درختها گم میشود؟ اما این ها برای من فقط خیال است. چطور میتوانستم بگویم که در چهارده سال عمرم، به جز روضه شریف، مکتب، و خانهی کاکایم، هیچ جای دیگری را ندیدام؟ حتی مکتب هم روزهای آخرش را میگذراند…
نگاهم را به کف دستانم دوختم، انگشتانم را درهم گره زدم. چیزی در دلم فشرده شد. چیزی شبیه حسرت، چیزی شبیه بغضی که راه گلوی آدم را میبندد و نمیگذارد حتی نفس بکشد… نوروز سال گذشته… یا شاید دو سال پیش؟ یادم نمیآید. فقط یادم هست که وقتی از مادرم پرسیدم:
«ما کی به دشت شادیان میرویم؟»
دستش را محکم روی دهانم گذاشت و آرام اما محکم گفت:
«از این چیز ها حرف نزن! میخواهی پدرت خشمگین شود؟»
به نوروزی که هرگز نداشتم غرق شدهام.
سیما با شور و هیجان ادامه داد:
«فاطمه، من نوروز را بیشتر از تمام عیدها دوست دارم! نوروز یعنی بهار، یعنی سرزندگی، یعنی سرسبزی، یعنی عشق! ببین چطور تمام طبیعت زنده میشود، چطور شاخههای خشکیده دوباره سبز میشوند، چطور زمین نفسی تازه میکشد…» چشمهایش برق میزد. گویی تمام نوروزهای گذشته در ذهنش جان گرفته بودند. دستانش را در هوا تکان میداد و با هر کلمهای که میگفت، تکهای از آن بهار زنده را در فضا میپاشید.
«مخصوصاً شب پیش از نوروز! لحظهای که با مادرم کنار هم مینشینیم، یک طرفظرفهای پر از بادام و پسته و کشمش، یک طرف دیگر قاب های فلزی که پر از غولنگ و سنجد است. دستهایمان از ترشدن و سردی آب یخ میزند، اما شور آماده کردن هفت میوه، گرمایی در وجودمان میاندازد که خستگی را از تنمان میگیرد. دانهدانه بادامها را در آب داغ میریزیم، کمی صبر میکنیم. بعد با فشار مختصری پوست نازکشان را جدا میکنیم. پستهها هم همینطور، سرخ و سبز، میلغزند و در ظرفهای بزرگ مسی کنار هم جمع میشوند. سنجدها را از میان شاخههای خشک جدا میکنیم، انگشتانمان بوی برگ و شیرینشان را به خود میگیرد. بعد، کشمشها را مشتمشت در آب فرو میبریم، تا چوبکهای ریزشان تهنشین شود. وقتی همه آماده شد، مادرم دیگ را پر از آب میکند، مواد را یکییکی درون آن میریزد و زیر لب چیزی زمزمه میکند. آن لحظه، یک حس خاصی دارد، چیزی شبیه دعا، شبیه امید، شبیه برکت.»
لبخند زد، با شوری که گویی در هوای نوروز نفس میکشید.
«فاطمه، میدانی؟ صبح نوروز که از خانه بیرون میشوم، چرخفلکهای سیار کوچه را میبینم، بچههایی که از شوق می خندند، گودیپرانهایی که در آسمان میرقصند… دیدن اینها جانم را تازه میکند. خصوصاً چند روز قبل از نوروز، سمنکپزی داریم. بوی آن، آهنگ سمنک، آن لحظهها… نمیتوانم وصفش کنم!»
چشمهایش را بست و با لحنی پر از ذوق، زیر لب زمزمه کرد: «سمنک در جوش ماکفچه زنیم، دیگران در خواب ما دفچه زنیم…»
با شوق دستش را روی زانوی من گذاشت.
«فاطی، جالب است، هیچکس آن شب نمیخوابد، اما این آهنگ چنان در جان آدم مینشیند که خستگی را حس نمیکند. هیچ چیز مثل سمنکپزی نوروز را شروع نمیکند!»
بعد دستهایش را در هوا چرخاند، گویی میخواست تمام زیبایی نوروز را در یک جمله خلاصه کند:
«خلاصه، نوروز عشق است…عشق!»
می پرسد: شما چطور تجلیل میکنین؟
ما؟ ما هم همی قسم دیگه مثل شما…
من فقط نگاهش کردم. چطور میتوانستم چیزی بگویم؟ دلم گرفته بود. در تمام لحظاتی که از نوروز میگفت، من خودم را در میان آن صحنهها میدیدم و بعد ناگهان از آن بیرون رانده میشدم. کلامش مثل یک فیلم پیش چشمانم جان میگرفت-میله های گل سرخ، جایی که دختران با دامنهای رنگین میچرخند، بوی تازهی سبزهها که با نسیم در هم میآمیزد، مردمی که لباسهای نو بر تن دارند، دشت شادیان که در مه صبحگاهی نفس میکشد، خندههایی که در هوا پخش میشود… سمنکپزی، شبهایی که نور شعله های آتش روی صورتهای خندان میرقصند، صدای دف، زنهایی که با ریتمی خاص کفچهها را در دیگ میچرخانند، بوی گندم جوانهزده که با گذر ساعتها در آب حل میشود، چشمان براق دختران نوجوانی که برای نخستینبار در کنار بزرگترها در مراسم شرکت کردهاند…
اما من؟ من هیچکدام از اینها را تجربه نکرده بودم. نوروز برای من تنها یک واژه بود، تصویری که در کتابها دیده بودم، صدایی که در کوچهها شنیده بودم، اما هرگز لمسش نکرده بودم. نوروزی که خاستگاهش بلخ است و منی که زاده و بزرگ شده بلخام چی دیواری ضخیمی بین افتادهاست…
حسرت در وجودم چنگ انداخته بود، مانند بادی که در میان شاخههای خشک اسیر شده باشد.
دلم میخواست برای یکبار هم که شده، نوروز را نه فقط در حرف ها و قصه های دیگران، بلکه در جان خودم حس کنم… نوروز، برای من فقط یک رویاست. رویایی که هر سال در آخرین روز حوت، پشت پنجرهی خانهمان میایستد، به من نگاه میکند، اما نمیتوانم لمسش کنم، نمیتوانم به خانه دعوتش کنم تا این که او بیصدا از کنار ما دور میشود…
