پیش از آن که پشت میز مطالعه برود، کلید بخاری گازی را چرخاند تا شعلهی آبی قد بکشد. سپس نشست و در تنهایی و سکوت شبانه زیر نور سفید چراغ، مانیتور لبتاب و صفحهی فیسبوکش را باز کرد. شعری را در کنار دو تصویر دید.
“دریا عبوس و دلتنگ، سر میزند به هر سنگ
مُهر است گوشِ ساحل، گُنگ است نای دریا”
تصویر سمت چپ، بچهای بود سه ساله، افتاده با صورت روی ماسههای کنار دریا. در بین موجها با تیشرت آستین کوتاه سرخ، شلوارک سیاه، بازوها و پاهای باریک و برفی و کشیده. تصویر آیلار بود. کودک مهاجر سوری که در راه سفر به اروپا قربانی دریا شده بود. تصویری که چند ماه میشد بین کاربران اینترنتی دست به دست میچرخید و او بارها و بارها دیده بود و دلش لرزیده بود.
“سنگینترین امانت مانده است روی دوشش
سخت است مرگ کودک بر دستهای دریا”
تصویر سمت راست، دخترکی بود به پشت افتاده روی ماسهها. با جلیقهی نجات سرخ رنگ روی کاپشن صورتی، چشمهای بسته و ابروهای کشیده، رخساری گرد و معصومانه شبیه قرص ماه، با گیسوانی بلند و افشان، انگار به دست باد افتاده باشند، مثل گوشوارههای بادبادکی که خودش را به دست باد داده است تا در آسمان بالاتر و بالاتر برود.
“دریا سرود: ای کاش میمُرد و زنده میماند
دریا به جای مادر، مادر به جای دریا”
اسکرول بار را گرداند تا مطالب بیشتری ببیند. تصویر دیگری از همان دخترک دید، اما در آغوش پدر. مردی با موهای کوتاهِ آشفته و پاشان بر پیشانی، ابروهای پاشیده، ریش و سبیل کوتاه و مشکی. سیمای پدر اندوه داشت و چشمهای بادامیاش غم گرفته بود. دستش گرداگرد گردن دخترک حلقه بود و رخسار بیجان و مهتابی دختر را روی گونهی استخوانی پدر گذاشته بود. گردن و گیسوان دخترک روی دستان پدر بود و نگاهش به آسمان و لبهای رنگ پریده و عنابیاش مثل لبهای ماهی باز مانده بود، میخواست حرف بزند.
چشمهایش پر از آب شدند و آرنجهایش را روی میز ستون کرد. پیشانیاش را کف دو دستش گذاشت و اشکهایش را با پشت دست پاک کرد. بوی عطر گل محمدی و صدای خندههای اویس نگاهش را به روبرویش چرخاند. آن طرف اتاق، کمی آن طرفتر از میز، به خود اویس.
“بیرحم! حالا وقت خندیدن است؟!”
اویس بی آن که لبخندش را گم کند جواب داد: “چه گپ است؟! نخندم پس گریه کنم؟ وقتی خبر غرق شدنم را شنیدی بلند بلند خندیدی و مسخره بازی کردی، حالا با عکس دو تا طفل ناشناس گریه میکنی؟”
یاسین ابروهایش را درهم انداخت و ناخودآگاه فنجان خالی را پرت کرد. فنجان چینی از اویس گذشت، به دیوار خورد و صدای شکستنش در تمام اتاق طنین افکند. “خفه میشوی یا خفهت کنم؟” لبخند اویس خشکید: “ماندنم را دوست نداری بگو! توهین نکن؟” غم در سیمای یاسین نشست و چشمهایش دوباره از آب اکنده شد: “آخر لامصّب! پیش چشمم نشستی و از غرق شدن حرف میزنی؟ چقدر بدبختم من که رفیق تواَم!”
یادش آمد نخستین دیدارشان سه سال پیش در دانشگاه، در کتابخانه، وقتی رمان موشها و آدمهای جان اشتاین بک را دستش دیده و فهمیده بود او هم دیوانهی موشها و آدمهاست. ذوق زده سر صحبت را باز کرده بود و آن چنان بیتوجه به دیگران دربارهی لنی و ژرژ حرف زده بودند که صدای همه درآمده بود. یافتن یکی مثل خودش عاشق موشها و آدمها، آن هم در دانشگاه، بین آن همه آدم جزوهای و نمرهایِ دل ناچسب، کشف لذت بخشی بود و دنیایشان را به هم وصل کرد. دنیای دانشجویی که میخواست در زادگاهش، مهندس کامپیوتر بشود و اویس مهاجری که از افغانستان آمده بود و میخواست مهندس شیمی شود.
صدای خندههای اویس در مغزش پیچید. خندهها و سخنهای آخرین خداحافظی. مدتها بود نشنیده بود و حالا همان خندهها و سخنها برگشته بود و گاه و بیگاه شنیده میشد: “انجینر جان! کاش میآمدی برویم به ناکجاآباد! جایی که هیچکس نشناسد. میشدیم ژرژ و لنی، اما به حیث دو برادر!”
صدای “انجینر! انجینر!” یاسین را به اتاق آورد و نگاهش را به اویس برگرداند.
“خدا زده! آن روز که میرفتم ماندی و نیامدی. دل به خاکت بستی. به لحاظ خدا امشب بیا!”
“چرا؟! باز هم رفتن و خداحافظی؟”
“خانهات آباد! همین یک مرتبه! بیا!”
ساعت صفر بود و وقتی یاسین چشمهایش را بست، دست سرد و استخوانی اویس را روی شانهاش حس کرد. چند لحظه بعد، صدای امواج دریا را میشنید و نسیم سرد ساحل سر و صورتش را نوازش میداد. چشمهایش را باز کرد. روی صخرهای نشسته بود کنار اویس. صخرهای از یک جزیره، در ساحل دریای متلاطم.
“انجینر! اینجا هر دو با هم برابریم! دنیای آخرت نیست، فقط سوی دیگر دنیاست!” اویس به نگاه پرسشگرانهی یاسین چنین جواب داد و جوابی هم گرفت: “حرفی میزنی! مگر هیچ وقت…؟”
“نه انجینر! تو برادرم بودی، ولی از دیگران، کم حرف نشنیدم! اما اینجا ایرانی و افغانی ندارد! کرد عرب ندارد! با هم برابریم!”
اویس از صخره پایین آمد و یاسین به دنبالش. هر دو از روی جلیقههای نجات و تیوبهای روی هم افتاده در ساحل و لغزان در زیر پا، به طرف تپهی پلاستیکی رفتند، تپهای به بلندی قامت چندین و چند انسان و به بزرگی یک قلعهی ویران. تپهای از جلیقهها و تیوبهای نجات.
اویس جلیقهای را برداشت و به یاسین داد: “به گمانت صاحب ایرانی داشته یا افغانی؟” یاسین سرش را به علامت ندانستن تکان داد: “فرقی هم میکند؟”
“نه! ولی میتوانم نام صاحبان دانه دانهیشان را بگویم… مثلاً این یکی صاحبش یک پیرمرد افغانی بود و آن یکی یک مرد عرب! این یکی یک جوان ایرانی و آن یکی یک جوان افغانی. همه بعد از من آمدند و رفتند و من ماندم.”
رطوبتی سرد همه جا را گرفته بود و بوی گل محمدی سینه را پر میکرد. عطری که از زیر صدها جلیقهی آبی و نارنجی میآمد. “هنوز شیشهی عطری را که داده بودی دارم، انجینر! اما آنجاست! در جیب جنازهام!” یاسین روی زمین لاستیکی افتاد و رنگ پریده و ناباورانه به جلیقههای بیشمار افتاده بر روی هم خیره ماند. جایی در امتداد دست یاسین و انگشت اشارهاش.
پلک زد و صفحهی مانیتورش را پیش چشمهایش دید. داخل اتاق بود. پشت میز مطالعه. بوی عطر گل محمدی همه جا را پر کرده بود، اما اثری از اویس نبود. نگاهش را به مانیتور برگرداند و زمزمه کرد:
“دریا سرود: ای کاش میمُرد و زنده میماند
دریا به جای…”
