داستان‌های اخیر

داستان کوتاه «فرشتروک»

قاشق را داخل دیگ یخنی زد و مزه کرد. همان طعم همیشگی که از کودکی وقتی که سرما می‌خورد، مادر برایش می پخت. و حالا سالها بود که مادر در قبرستان شهدای صالحین  کابل آرام گرفته بود و او یخنی مرغ می‌پخت، پرهیزانه برای پدر، فصل فصل سرماخوردگی بود و سرما را تا مغز استخوان می‌شد حس کرد.
زانوهایش لُق زد و درد ‌کرد. وزن انداخته بود  یادش آمد که قبل از آمدن طالبان باشگاه می‌رفت، پیاده روی می‌کرد، در دانشگاه درس می‌داد و با دوستانش که حالا هر کدام به یک سمتی از دنیا پرتاب شده بودند پیاده‌روی‌ دسته جمعی داشتند مثل یک دسته غوچی( پرستو، فرشتروک) که غُچ غُچ کنان در کوچه‌های کابل از این شاخه به آن شاخه می‌پریدند.
آه کشید و قفسه‌ی سینه‌اش متراکم شد.
صدای زنگ رسیدن یک پیام او را به خود خواند. صداها و پیامها هم این اواخر  برایش رنگ باخته بودند.
از چند سال پیش که به کابل آمده بود، با دایره‌ی جدیدی از صداها گوش‌اش عادت کرده بود. صدای شلیک و انفجار برایش بیگانه نبود و شده بود آشنای آشنا مثل یک هم‌خانه نچسب و گوش‌آزار که خودش را جا کرده بود در آلبوم صداهایی که زن با خودش حمل می‌کرد.
صدای انفجار آموزشگاه موعود را درست به خاطر داشت.‌ مثل فروریختن ناگهانی و خاکستر شدن قامتی که سرو واری ایستاده بود. همان روزی که رفته بود تا از دانش‌جویان آزمون بگیرد هنوز پایش را داخل آموزشگاه نگذاشته بود که رگبار شده بود و انتحاری و در یک لحظه تصاویر آمبولانس ودخترکان زخمی و جیغ و هیاهو وکشته شده‌ها پیش چشم‌اش صف کشیدند…
تلخ و عمیق نفس را از سینه‌اش عبور داد و خود را از صحنه بیرون کشید.
تلویزیون روشن بود. مرد مجری لبهایش می‌جنبید و چیزی می‌خواند. هیچ زنی در صفحه تلویزیون نبود، هیچ زنی.
صفحه گوشی روشن شد و پیام‌رسان آن باز موج انداخت.
دل نادل بود اما پیام را باز کرد. نادیه بود و مفصل نوشته بود. کلمات زیرچشمی خود را به او نشان دادند.کلاس، آموزش آنلاین، دانشجویان دختر.
زمان کند حرکت می‌کرد، درهای مکتب و دانشگاه به روی دختران قفل وبند شده بود و دختران هر کدام مثل فرشتروک‌ها به هر سو پراکنده شده بودند. کلمات نادیه در ذهنش چرخید، نادیه ندا داده بود برای تشکیل یک کلاس آموزشی آنلاین برای دانشجویان.
ناامیدی به دلش چنگ انداخته بود و او تلاش داشت خود را برهاند. دست و دلش به کار نمی‌رفت.چیزی از درون او را تهی می‌كرد. درست مثل اینکه پاهایش در دست الهه تاریکی افتاده باشد که او را مدام به سمت پایین می‌کشیدند.
سراغ لبتاب رفت و صفحه را روشن کرد، انگشتانش به سختی روی صفحه کلید حرکت می‌کردند. مثل بارش پراکنده‌ی قطرات باران که به زور می‌خواست سرعت بگیرد و ببارد. باید جزوه را آماده می‌کرد برای تدریس.
احساس کرد دستان خسته‌اش را کسی از شانه بلند می‌کند، دوباره می‌افتد و دوباره می گیرد و بلند می‌کند، خسته نمی‌شد از این تکرار انگار.
تمام شب را نخوابیده بود، چه شب طولانی، چرا از تمامی نیست؟

دم دمای صبح پلکهایش روی هم نشست و خوابش برد…در بالکن خانه قدیمی‌شان بود و دنبال دخترکش می‌دوید و هر دو قِت قِت می‌خندیدند…
زنگ ساعت خوابش را پاره کرد. دستانش اتومات پیش آمدند تا صدا را متوقف کنند. دلش می‌خواست در همان بالکن در همان زمان می‌ماند و می‌ماند و می‌ماند. چشمانش را باز کرد عقربه‌های ساعت را دید که به هشت صبح اشاره می‌کردند. همان ساعتی که نادیه برای کلاس آنلاین قرار گذاشته بود. جلوی آینه خود را دید پیراهن سبز یشمی‌با شال سپید با موجی از پیچه‌ها روی پیشانی‌اش. نفسی عمیق از سینه‌اش گذشت و رها شد مثل رها شدن پرنده‌ای که در قفسی زندانی بوده باشد.
لبتاب را باز کرد و روی برنامه کلیک کرد، در صفحه‌ی دوربین لبتاب، حالا زنی را در قاب صفحه می‌دید از میان غمی عمیق در لایه‌های پنهان دلش، لبخند را روی لب آورده بود و آن سو دخترانی که سلام سلام را شروع کرده بودند و آماده گفت و شنود بودند.

🔺فِرِشتُروک: در هرات به پرستو، فرشتروک هم می‌گویند و در کابل بیشتر غوچی رایج است.

🔺یَخنی: آبگوشت مرغ کم ادویه با نمک زردچوبه و لیمو عمانی مناسب ایام سرماخوردگی (در شیراز هم به همین نام و با همین طرز تهیه رایج است)

🔺پرهیزانه: پرهیز + انه: کنایه از غذاهایی کم رب و ادویه که مناسب برای ایام مریضی است.

🔺قِت قِت خندیدن: آوای خنده (خنده‌ی متواتر)، کِرکِر خندیدن

🔺دل نادل: مردد، با تردید

🔺لُق زدن: تیر کشیدن

🔺غُچ غُچ کنان: آوای پرنده‌ها به صورت دسته جمعی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

زینب بیات
document.addEventListener("DOMContentLoaded", function () {// get redirect_to from URL const urlParams = new URLSearchParams(window.location.search); const redirectTo = urlParams.get("redirect_to");if (redirectTo) { // find Elementor Pro login forms const loginForms = document.querySelectorAll("form.elementor-login");loginForms.forEach(form => {// find hidden input for redirect const hiddenRedirect = form.querySelector("input[name='redirect_to']");if (hiddenRedirect) { hiddenRedirect.value = redirectTo; // apply new redirect } else { // add it manually if not exist const newInput = document.createElement("input"); newInput.type = "hidden"; newInput.name = "redirect_to"; newInput.value = redirectTo; form.appendChild(newInput); }}); } });