با لگدهای آهسته و پیهم کسی بیدار شدم. میان خواب و بیداری حس کردم کسی میگوید: «بخیز که رفتن!» در آن تاریکی انبوه و در اوج سنگینی شب، چشمم که باز شد، تنها چراغهای سرخ اشارههای موتر تویوتا را میدیدم. درد خفیفی هم که در عضلههای گردن و پاهایم جیزجیز میکردند. هنوز چشمم به خواب بود که یک نفر فریاد میزد: «کسی جا نمانه!» صدایی که روحم را به اجبار زنده میکرد تا حرکت کنم. سرم از درد داشت متلاشی میشد. بیدرنگ خود را در عقب موتر انداختم؛ دست و پای چندین نفر را لگد کردم تا میان هژده تا بیست نفر که در مساحت دو متر در دو و نیم متر سر هم آوار شده بودند، به قدر دو پا برای خود جا باز کنم.
موتر به راه افتاد و ساعتها به سرعت در حرکت بودیم. هوا روشن و روشنتر میشد. بادهای خنک سحری دیگر حس لطافت نداشت؛ کسی تلاش نمیکرد چشم برهم گذارد و در این هوا نفس بکشد. ساکت و بیهدف به همدیگر نگاه میکردیم و هیچکس حرف نمیزد و چیزی نمیپرسید. در آن شرایط و آن لحظه حتی احوالپرسیدن نوعی توهین به حساب میآمد. به دوردستها نگاه میکردم؛ به گرد و غباری که تا کیلومترها امتداد داشت و به غرش صدای موتر که به کوه میپیچید گوش میدادم.
برای چند ثانیه حس کردم این منظرهای که همین حالا به آن نگاه میکنم را قبلاً جایی دیدهام؛ شاید در خواب! نمیدانم. این تفکر، ذهن افلیج مرا لحظهای از زمان حال فراری داد و در خیال شناور کرد. خود را روح سرگردان حس کردم… روحی از هزار آرزوی مرده و نجیب که سالها در «من» زندگی کرده بودند. به سرنوشتی که دچار شده بودم فکر کردم. به درد و اندوهی که روحم را زجرکش میکرد.
امروز واژه گنگ و بیاصل و نسب «سرنوشت» بیشتر از هر زمان دیگری مرا درگیر خود کرده بود. و این که شاید حق با «شوپنهاور» باشد که میگفت: «طبیعت هر شخصی پیمانه رنج و دردی را که باید در طی زندگی تحمل کند تعیین کرده است». امروز از میان این بیابان و درههای وحشتزا و یأسآفرین به سرزمینهای تازه قصد سفر دارم، اما خالی از هر امید و آرزویی، و تنها نعش بیمقدارم را به دوش میکشم. من طبیعتم را نمیشناسم. اگر چنین میبود، این دردها قابل تحملتر میشد… تمام آرزوهای نجیبم را لب مرز «نیمروز» رها کردم. اگر به حرف «شوپنهاور» میبود باید رها، راحت و آزاد میشدم؛ چون «ذات این جهان شر است» و رنج و درد با طبیعت ما گره خورده است و تا ابد پا به پای ما خواهد آمد. تحقق آرزوهای نجیب را فقط در «بهشت» میتوان یافت. هرچند برای آرزو هیچ چیزی شومتر از تحقق آن نیست و شاید همین نارسیدنها، ناآرامیها و درد و رنجها است که آدمی را زنده نگه میدارد وگرنه کسالت خیلی وقت پیش ما را کشته بود.
موتر به یکباره ایستاد و ذهنم دوباره برگشت به همان جهنمی که جسمم در آن حضور داشت. قاچاقبر با عجله از موتر پایین آمد. از فرط عرق لباس به بدنش چسپیده بود. با حرکت دست اشاره کرد که به طرف پشت تپه حرکت کنیم. خاک آنجا سیاه و پر از سنگهای آهکی بود. بعضی سنگریزهها آنقدر تیز بودند که میشد با آن یک گاو را سر برید. همگی دواندوان خود را پشت تپه رساندیم. موترها مثل این که از جنگ فرار کردهاند، برگشتند. کسانی که تجربه قبلی سفر قاچاقی ایران را داشتند به دیگران توضیح میدادند که چند روز یا چند ساعت دیگر باید پیاده برویم. یک مرد تقریباً سی و چند ساله با بینی بلند و چشمهای درشت سیاه که خاک و عرق چینهای پیشانیاش را درشتتر کرده بود، پیش آمد و با لحن آمرانه گفت: «دره ره میریم بالا، یاالله».
پاهایم مثل کوه سنگین شده بودند. راه که میرفتم حس میکردم زمین را با خود کش میکنم. از شدت تشنگی و گرد و غباری که به دهانم جمع شده بود، آب دهن را به سختی قورت میدادم. وقتی به طرف دره حرکت کردیم آرامآرام مردم به حرف آمدند و با همدیگر از بدبختیهای وطن خود قصه کردند. بعضی تازه با هم آشنا میشدند و بعضی که از قبل همدیگر را میشناختند، پراکنده از هر چیز صحبت میکردند، اما اغلب حرفها از حضور دوباره طالبان به قدرت بود. یک جوان که کنار من راه میرفت و حس کردم او هم مثل من در این راه بیرفیق است، با گفتن این که «خوب شد از فشار قبر نجات یافتیم» ـ منظورش تنگی عقب موتر بود که چطور مردم به هم چسپیده بودند ـ خواست سر صحبت را با من باز کند. با لبخند زورکی تأییدش کردم. جوان پرسید: «بار اولتان است که قاچاقی میرین؟»
قصد جواب طولانی نداشتم و لذا فقط با یک بلی ساده جوابش را دادم. انگار نگرانی را در صدا و صورت من خوانده بود که با نگاههای ترحمآمیز مرا مینگریست. سیگارش را روشن کرد و با اولین دودی که از دهان و بینیاش بیرون میآمد گفت: «ری نزن! چیزی نمیشه! مرا سیکو سال شش دفه اینمی تو گز کده رفتیم و باز رد مرز مه کده…»
در امتداد خندههایش به چشمهای باد کرده و قد کوتاه او نگاه میکردم و دستمالش که چطور ماهرانه موهایش و گرد سرش را پوشانده است. با یک لهجه خاص حرف میزد و گاهی هم از واژهها و تکیهکلامهای کوچهبازی استفاده میکرد. سیگار کشیدنش هم دمبهدم بود. وقتی بیشتر با هم حرف زدیم برایش گفتم که از کجا هستم و چطور زندگیام یکشبه از هم پاشید. از کوچههای کابل حرف زدیم و از این که خانه ما چقدر با هم نزدیک بوده و حتی وکیل گذر ما در «قلعه فتحالله» یکی بوده است. او از ایران و سفرهای قبلی خود حرف زد. هرچند بعضی گفتههایش غلوآمیز بود. از یکجا به بعد گفتوگوی ما قطع شد و حالت تکبعدی پیدا کرد؛ فقط او حرف میزد و من اکثر حرفهایش را نمیشنیدم و غرق دنیای آشفته خود بودم. در وسط صحبتهایش با گفتن: «فکرت است!» مرا متوجه خودش میکرد. همینطور تا دم غروب راه رفتیم و رفیق تازهام بدون خستگی حرف میزد. به تکرار میپرسید «چرا نرفتی خارج. چرا «کیس» ننداختی. از تو کرده آدمهایی که هیچکاره نبودند رفتند.» من هم به تکرار جواب میدادم که علاقه به ماندن نداشتم، اما شرایط مساعد نشد. بیوقفه راه رفتیم تا که دم غروب به یک زمین نسبتاً مسطح رسیدیم. در وسط آن اتراق کردیم و مرد تقریباً سی و چند ساله با بینی بلند و چشمهای درشت سیاه که خاک و عرق چینهای پیشانیاش را درشتتر کرده بود، همه را جمع کرد و گفت: «امشب همینجا هستیم. مه میرم که نان بیارم. شور نمیخورید، تا مه بیایم. اگر کدام ماشین دیده شد فرار کنید که اگه گیر افتادین مرا کار نیست.»
یک جوان با اندام باریک و صورت لاغر با خنده بیروح گفت: «اگه شور نخوریم باز چطو فرار کنیم؟»
مرد که داشت میرفت برگشت و به جمع ما نگاه کرد. مثل این که میدانست این حرف را کی زده است، رو کرد به همان جوان و هر چه از دهانش بیرون شد نثارش کرد. همه میخکوب شده بودیم و کسی جواب پس نداد. چند لحظهای گذشت تا سکوت شکست. رفیق و همسایه تازهآشنای من سیگار را میکشید و زیر لبش میخندید. نپرسیدم چرا میخندد. چون جواب کوتاهش حتماً چهار سرگذشت دیگر به همراه داشت و من حوصله شنیدن نداشتم. بیهدف چشمم به یک مرد میانسال دیگر افتاد که چهرهاش با آن ابروهای کشیده آشنا به نظر میرسید.
در آن لحظه برای دومین بار حس کردم که این صحنه را جایی دیدهام. بیاینکه من چیزی بگویم او با لبخند آهسته دست به ریش منظم خود کشید و گفت: «دیشب بد رقم سنگین خواب رفته بودی، سه بار بیدارت کردم، ولی نشد، آخر کدی لگد زدم.»
حس کردم ممنون او شدهام و لذا با واژههای «تشکر» و «سپاسگزارم» جوابش را دادم و رفتم کنارش تا بیشتر با او آشنا شوم. با آنکه حوصله حرف زدن را نداشتم و ترجیح میدادم با سکوت سر کنم، ولی لحن و صدای مجذوبکننده و پختگی چهرهاش که بیان میکرد آدم گرم و سرد چشیدهای است، مرا واداشت که رشته گپ را دراز کنم. اول اسمش را پرسیدم که گفت: «رشید هستم، ولی در تذکره نامم نورالله است؛ نورالله امین.» من هم خود را کوتاه معرفی کردم؛ «یاسین هستم، خبرنگار بودم در رسانههای چاپی در کابل و اکنون یک آوارهام.»
حرفم را قطع کردم تا از فعالیتهای رسمی او بپرسم. ولی گویا دلش نمیخواست جواب دقیق و درست بدهد؛ پراکنده حرف میزد. فقط گفت که در نظام بوده. خود را مزاحم حس کردم و خواستم برگردم سر جای خود، اما او دوباره سؤال پرسید که جوابش یک درد دل عمیق و فضای آرام میطلبید که هیچ کدامش مهیا نبود. هرچند دردهای بیشماری در سینهام لنگر انداخته بودند و سنگینیاش را با تمام وجود حس میکردم، ولی حاضر نبودم با کسی دیگر قسمت کنم. چون قسمتنشدنی است. هر کس باید سهم درد و رنج تعیینشده خودش را به دوش بکشد. با آن هم دوست نداشتم سؤال این بزرگمرد را بیجواب گذارم؛ «نه، اصلاً فکر نمیکردم که روزی به این سرنوشت دچار شوم.»
ولی انگار از جوابم راضی نبود که دوباره پرسید: «خوب، چه انتظار داشتی؟ چگونه تصور میکردی آینده افغانستان ره؟»
تلاش میکردم جواب پیدا کنم که در همین لحظه رفیق قصهگوی من پیش آمد و مرا نجات داد؛ «آینده افغانستان! افغانستان از قدیم آیندهشی خراب بود. هفتاد پشت ما اینمیتو گدو دیشن بوده، یک هفتاد نسل دیگه هم اینمیتو عمرشان ده گندگی تیر میشه.»
فکر کردم اگر من جواب این سؤال را میدادم باید چنگ میانداختم به تاریخ، ساختار اجتماعی-فرهنگی جامعه، ساحت قدرت و بعد از میان گرداب علت و معلول و منطق میگذشتم تا با واژههای زمخت و گیجکننده که آخرش پسوند «یزم» دارند، همین جواب را دهم. آن وقت فهمیدم که ما چقدر درگیر دنیای ساختگی شدهایم، اسیر زبان و تعبیرهایی که عدهای آن را برای تسلط بر دیگری ساختهاند. حقیقتهای ساختگی، نامگذاریهای بدشگون که در ذاتشان هیچ معنی ندارند. یا بدتر در ذاتشان هیچ چیز ندارند. با خود اندیشیدم که چرا تلاش داریم دنیا را برای خود پیچیده بسازیم و چیزهای ساده را با چیزهای پیچیده توضیح دهیم. این ترشحات ذهنیام را کندهکنده با آن دو نفر هم شریک کردم و سادگی زبان رفیق پرحرفم را تحسین کردم. حرفها به هم میلولیدند و هر کس سهم خودش را میگفت. شام تیره داشت به شب میپیوست.
در میان صحبتها یکباره حرف در دهن رشید خشکید و حس کردم دارد به چیزی گوش میدهد. من هم ناصبورانه و با ترس پرسیدم که چه شده است! صدا به ما نزدیک میشد و در کسری از ثانیه همه فهمیدند که صدای موتر یا موتورسیکیل است، ولی هیچ چراغ و روشنایی نبود. بعضیها جیکجیک میکردند که دزد است. وقتی صدا نزدیک و نزدیکتر شد، همه به هر سو پراکنده شدند و در سیاهی گم شدند، اما رشید ما دو نفر را اجازه نداد که فرار کنیم. بدنم از ترس میلرزید و هراسان به هر طرف نگاه میکردم. رشید خود را به رو انداخت و دراز کشید. ما هم بیاختیار تقلید کردیم. نمیدانم چه چیز باعث شده بود که در آن لحظه ملتهب از رشید پیروی کنیم. روی خاک و سنگریزهها دراز کشیده بودیم. نفس که میکشیدم انگار خاک را میکشیدم؛ گرد و خاک به دهانم میریخت. دیری نگذشت که چراغی دشت را روشن کرد. چشمم به اشارههای سرخ موتر افتاد که پیش روی ما گاهی با سرعت حرکت میکرد و گاهی میایستاد. موتر از صد و چند متری کنار ما رد شد. رشید گفت: «از ما رد شده، بیایید به او طرف دشت فرار کنیم که وقتی برگشت ما را نبینه.»
با ترس و دلآشوب، خمیده خمیده پشت رشید راه افتادیم و با تمام قوت دویدیم. انگار پاهایم سبک شده بود. اما هر چه میرفتیم فقط دشت بود؛ هیچ چیزی دیده نمیشد. فقط سیاهی محض بود و پاهایی که بیخستگی ما را به ناکجا میکشید. آنقدر دویدیم تا چراغ گم شد. یا شاید خاموش شده بود. تا نیمههای شب همان جا ماندیم. ولی وقتی گرسنگی و تشنگی کمکم فشار آورد به ناچار راه افتادیم. بیمقصد، در تاریکی غلیظ متراکم آهسته راه میرفتیم. هیچ نشانهای پیدا نبود. ابر سنگین آسمان را گرفته بود و هر لحظه امکان باران میرفت. اولین رعد و برق مرا آنقدر ترساند که پاهایم سست شدند. دشت روشن شد و ما خود را در یک جهان بیهمهچیز رها دیدیم. در آن بیابان، فکر دریده شدن به نیش گرگ و گفتار، ترس دیوانهکنندهای را خلق میکرد. رفیق پرحرفم با وقفههای طولانی زیر لب میگفت: «خدا بزرگ است. توکل به خدا و چهارده معصوم راه را پیدا میکنیم.»
اما این جملهها برای من تسکیندهنده نبود. برعکس وحشتم را بیشتر میکرد. چون آخرین باری را که مثل او با تضرع چیزی از خدا خواسته باشم به یاد نداشتم. من همیشه با تکبر به مقدسات نگاه کردهام و به ظن خود تلاش میکردم از هر تعلقی رها باشم. در ذهنم میگذشت که نکند تمام این رنجها، مجازات خودخواهی و تکبر من نسبت به خدا و مقدسات باشد. بیاراده این جمله «نیچه» در ذهنم تکرار میشد که «خدا زاده ترس آدمهاست» و پاره یک غزل که میگفت «در روز بد دعا چقدر بال میکشد». با خود در جدال بودم و داشتم میان دو نیروی خیر و شر کمکم له میشدم. تا آن لحظه به این جمله باور داشتم که خدا زاده ذهن آدمهاست تا برایشان قدرت رسیدن به چیزهایی را دهد که خودشان میترسند برای رسیدن به آنها تلاش کنند. اما در این بیابان تلاش مفهومی جز راه رفتن نداشت. ما مقصد را گم کرده بودیم. در تاریکی، در دل آن شب سیاه چه کسی میدانست که ما با هر قدم به مقصد نزدیک میشویم یا دور. چند ساعت راه را به گمان خود برگشته بودیم که رشید گفت: «شاید موتری که ما دیدیم اصلاً دزد نبوده و ما ناحق فرار کرده باشیم. ولی اگر دزد نبود چرا چراغ خاموش راه میرفت؟»
ما هر دو هم حرفش را تأیید کردیم، اما اعتمادم نسبت به رشید را از دست میدادم، چون این حرفش تداعیکننده این بود که او هم از کاری که کرده اطمینان ندارد. گمان میکردم ما اگر در جمع بزرگتری میبودیم کمتر آسیبپذیر بودیم تا در گروه سهنفری. از قدیم گفتهاند مرگ دستهجمعی طوی است. در دل تاریکی مخوف بیوقفه راه میرفتیم، ولی برای هر سه ما معلوم شده بود که سه برابر آن راهی که آمده بودیم را باید برگشته باشیم. با خود گفتیم اگر هنوز به همسفران خود نرسیدهایم، یا راه را واقعاً اشتباه کردهایم یا آنها از اینجا رفتهاند یا کسی آنها را برده. تصمیم گرفتیم منتظر بمانیم تا صبح شود، ولی از این که به دزد بودن آن موتر شک کرده بودیم و از دیگر سو از تشنگی صبر ما طاق میشد، دل به دریا زدیم و خواستیم آتش روشن کنیم به امید این که شاید بقیه ما را ببینند و با علامتی ما را از وجودشان آگاه کنند. یک پیراهن کهنه را آتش زدیم و در روشنایی آن، خار و علفهای خشکیده جمع کردیم تا آتش بزرگتر شود و از هر جای قابل دید باشد. گرچه ترس از این که مبادا داوطلبانه خود را به دست دزدها داده باشیم همچنان باقی بود.
تا آتش آهستهآهسته روشن شد، باران هم سر رسید. رفیق پرحرفم خیال میکرد که این نشانه خوبی است. گفت که شاید خواست خدا این است که نباید آتش روشن کنیم. بیآنکه حرفش را رد کنم یا تأیید، ندایی از درونم میگفت که حق با اوست. باران هر لحظه شدت بیشتر میگرفت و ما که دیگر از روشنایی نمیترسیدیم، در روشنایی چراغ گوشی، از پلاستیک لباسهایمان چتر به دهان بوتل ساختیم تا آب باران جمع کنیم. گودال کوچکی با چنگالمان در زمین حفر کردیم تا آب در آن جمع شود. باران به قدری جمع شد که هر سه ما سیر آب شدیم و ذخیرهای هم کنار گذاشتیم. رشید گفت: «ما نباید امید خود را از دست بدهیم. دیدید چگونه خداوند ما را در این بیابان سیر آب کرد.»
این حرفش به «موعظههای کوه» حضرت عیسی شبیه بود که در انجیل یوحنا آمده است: «آیا نمیبینید که پروردگارتان چگونه پرندگان را نعمت میدهد، در حالی که زحمتی بر آنها نیست. پس شکرگزار باشید که خداوند فرزندان خویش را روزی میدهد.» باران بند آمده بود، ولی همچنان از سر و روی ما آب میچکید و سردی هوا را حس میکردیم. بادهای سرد خواب را از چشمهای ما ربوده بود، اما نمیدانم کی خستگی بر ما غلبه کرد و به خواب رفتیم.
وقتی از شدت سردی هوا بیدار شدم، چشمم به ابرهای پارهپاره در افق افتاد. ورق برگشت و حالا من با لگدهای پیهم آنها را از خواب بیدار میکردم تا هر چه زودتر خود را به دیگران برسانیم. اما رفیق پرحرفم در خواب عمیق فرو رفته بود. هر چه تلاش کردم تکانی به خود نداد. رشید با عجله نبضش را گرفت و دیدم که رنگ از رخش پرید. حس کردم مریض شده باشد و نگران شدم که چگونه او را با خود ببریم، ولی رشید وقتی دست از گلوی او کشید، وحشتی در چشمانش حلقه زده بود و دستانش میلرزید. پرسیدم:
_ «چه شده؟»
_ «مرده.»
مات و مبهوت به همدیگر نگاه کردیم. زیر چشمهای باد کردهاش سیاه شده بود، ولی باورم نمیشد که او مرده باشد. گوشم را بردم تا صدای قلبش را بشنوم. بدنش مثل سنگ بیابان سرد بود. عقده راه گلویم را گرفت و بعد بیاراده گریستم. بدن بیجان او نمادی از غربت و آوارگی یک نسل بود. صدایش در گوشم میپیچید. انگار هنوز بیوقفه حرف میزد. بعد از توقف طولانی با همدیگر مشورت کردیم که با این جسد چه کار کنیم. رشید قصد داشت که همانجا دفنش کنیم. دلیل آورد که هیچ یک از ما توان کشیدن این جسد را نداریم. اما این حرف آنقدر نفرتانگیز به نظرم رسید که خواستم با مشت بکوبم به صورتش و بگویم که تو بودی که ما را به این سمت هدایت کردی، تمام این بدبختیها به خاطر توست و حالا میخواهی جسدش را خوراک لاشخور کنی؟ اما با عصبانیت کمتری گفتم که میخواهم هر قسمی شده این جسد را ببرم و تو باید کمک کنی. او سرش را تکان داد و گفت: «او شهید است، ولی اگر ما بخواهیم زنده بمانیم باید انرژی خوده برای مسیری که در پیش داریم صرف کنیم. باز اگر اونا ره زود یافتیم پس آمده میبریمش.»
اما مرا قانع نکرد. با عجله لباسهای جسد رفیق پرحرف خود را پاره کردم و به دست و پا و کمرش بستم. از زمین که برداشتیم و به راه افتادیم. با وجود آنکه قدی کوتاه و جثهای کوچک داشت، به شدت سنگین بود. بوی بدنش را حس میکردم. هیچگاه، هیچ جسدی را این گونه از نزدیک لمس نکرده بودم. اما او فقط یک جسد نبود، هزار آرزوی نجیب بود که دگر مرده بود. انگار جسد خودم بود. به علت مرگش فکر کردم، ولی هیچ چیز به ذهنم نرسید. دیگر با رشید حرف نمیزدم. فقط از روی نوبت جسد را بر دوش میکشیدیم. هوا گرم شده بود و میان سایه و آفتاب، زمین خاکستری و سرخ میشد. بدنم داشت ضعیف و ضعیفتر میشد و جسد را که زمین میگذاشتم تمام بدنم میلرزید. از شدت گرسنگی معدهام درد میکرد. تا چشم کار میکرد هیچ زندهجانی دیده نمیشد. رشید سکوت را شکست و گفت: «رفیق، تو اگر این جنازه ره پشت کرده میگردی دلت، ولی مرا معاف کن که دیگه توان ندارم، من میرم، تو باش.»
انتظار نداشتم به این آسانی مرا با این جسد تنها رها کند. چند قدم میرفت و برمیگشت، گاهی با خواهش و گاهی با عصبانیت توضیح میداد که این جسد را باید دفن کنیم و به راهمان ادامه دهیم. به تکرار از کشتههایی که در سنگرها کنار او کشته شده بودند حرف میزد و اینکه چطور از میان نعشها میگذشت تا جانش را نجات دهد، ولی مرا قانع نمیکرد، نمیدانم چرا. حس عجیبی به این جسد پیدا کرده بودم؛ انگار روح خودم را در آن جسد میدیدم که اگر رها کنم، من نیز با او خواهم مرد. بالاخره رشید رفت و دیگر برنگشت تا برگردد و باز توضیح دهد که این جسد را باید دفن کنیم.
سرم را به روی جسد گذاشتم. سکوت این رفیق پرحرف اندوه غلیظی را در من دمید و بیاراده گریستم. نمیدانم گریهام از غربت و رنج خودم بود یا از سکوت نابهنگام او. برای لحظهای، گذر زمان یا شاید زمان را فراموش کردم. در جهان ساکت و بیروح گیر کرده بودم که صدای رشید را شنیدم. اما فقط صدا بود؛ هیچ مفهومی نداشت. وقتی دوروبرم را نگاه کردم، هیچ اثری از رشید نبود.
وحشت تمام وجودم را فرا گرفت و دیوانهوار و هراسان به هر طرف دویدم. دوباره جسد را برداشتم، ولی این بار خیلی سنگینتر از قبل شده بود و هرچه راه میرفتم سنگینتر نیز میشد. چشمهایم سیاهی کرد و با جسد به زمین افتادم. بیاختیار فریاد زدم تا از نفس افتادم.
شدت آفتاب نمیگذاشت که چشمم را باز کنم. حس میکردم بدنم از خودم نیست. نمیتوانستم حرکت دهم. در آن لحظه که بیحال بودم و دریغ از اندکی خیال، داستانها و مطالبی را در ذهنم مرور کردم که سالها در ستونهای روزنامه از زندگی و مرگ، از برد و باخت و از غم و شادی دیگران نوشته بودم. با خود گفتم کیست که امروز داستان مرا… نه، داستان ما را بنویسد. داستان من و رفیق پرحرفم را. کجاست شهرزاد قصهگو که از اندوه و آرزوهای زندهبهگور شدهٔ ما به گوش این زمانهٔ بدشگون قصه کند و… کسی در عمق وجودم زمزمه کرد: کیست که فریاد بزند «کسی جا نمانه!» و روح ما را دوباره زنده کند. ولی نیست. فریادی نیست. اینجا فقط سکوت است. حس میکردم این جسد روح مرا میبلعد تا با هم یکی شویم؛ مثل دو موج دریا که همدیگر را میبلعند و محو میشوند. در آن لحظه گذر زمان هیچ مفهومی نداشت. نمیدانم چند ساعت یا دقیقه میان مرگ و زندگی گیر کرده بودم که ناگهان حس کردم دور سرم ناآشنایان زیادی حلقه زدهاند و با نگاههای افسوسآلودشان بدنم را پاره میکنند و کسی آهسته میخواند: «زندگی قصهای است که ابلهی نقلش میکند، پر از خشم و خروش و هیاهو است و هیچ معنایی ندارد…
