شعری برای جنگ، شعری برای نان
این شغل شاعر است در آخرالزمان
دیشب که گل جدایی را می چیدی
با حرف دلت درون درون می دیدی
به خدای شب بگو تا به رهم ستاره ریزد
به شب سیاه بختم شفقی دوباره ریزد
ممکن است در جنگ پایت را آن طرفتر ببینی
غرورت ایستاده باشد و سربازها از آسمانت بگذرند...
مردی که بر خاک تبسم سجده میکرد
بر گونههای زرد مردم سجده میکرد
آمدم خسته تر از هر شب دیگر به حرم
راه دادند مرا مثل کبوتر به حرم
دیگر فضای زندگی من سپید نیست
در من زنی ک نقش تو را می کشید نیست
سحر روی پلکِ تماشا نشسته
سرِشب به امید فردا نشسته
چه بی درنگ عبادت کرده ام
بر سجاده ی وجودت
بهارآمده، یار است گل سرخ
سراپای نگار است گل سرخ
با روسری سبز وزیدی بهار شد
از شانه ات دو ابر پرید آبشار شد
میانِ عاطفه انداختم هوایم را
که عشق آمد و خندید گریههایم را