تو را به جرم بلندی ز باغ ببریدند
ز سرفرازی ات ای سرو سبز ترسیدند
همه گویند که مانند تو مشکل دارم
اشتباه است، دوصد چند تو مشکل دارم
سری دارم که در مهوارهی کیوان نمیگنجد
دلی دارم که در پیراهنِ ایوان نمیگنجد
امشب به باغ خلوت رؤیا بخوان مرا
تنها ز خویشتن شو و تنها بخوان مرا
محبوب من!
اینجا دور از تو در کوچههای گیج کابل قدم میزنم...
به شاد های مسافر سلام ما برسان
غریبه گفته به یاران سلام ما برسان
قد کشیدی به استجابت نور، دل نکندی ولی زمینت را
ریختی غوره غوره روی خاک، دانه ی عشق دستچینت را
و این دریچه به سمت بهار وا شدنیست
پرنده از عقب میلهها رها شدنیست
ابروی تو شاه است هلال همگی را
شرمانده جمال تو جمال همگی را
گفتم ازین قرار برای تو زنده ام
از روز و روزگار برای تو زنده ام
از رشتهی جان بافتهام شال برایت
تا فصل خزان میکنم ارسال برایت
خیالت به چشمهای میماند روییده در دلم
تشبیهی چشمه سنت است...