تو آسماننشینی و من یک زمینیام
بسیار کوچکم، چه کنم تا ببینیام؟
میرسم! نه، نارسیده میرسد خبر، تو نیستی
داغ میرسد به روی داغ بر جگر، تو نیستی
نشست و زُل زد و برخاست و دراز کشید
خدا چقدر عزیزم ترا به ناز کشید
دل بد از تکرار بودن، سخت درگیر خودش
یک جهان خسته دارد در مزامیر خودش
برقص آدم برفی که برف میبارد
بچَش! شلاق زمستان چه لذتی دارد
چه میکنی؟ تو اگر که به جای من باشی
و من نباشم و تو در هوای من باشی
تازه کن جان مرا ای گل دردانه من
ای صدای نفست صبح صمیمانه من
ای زائرِ تنها شده ی آمده تنها
باز است درِ خانه به روی تو بفرما
چه اتفاق فتاده که زنگ دوست کر است
سلام و صحبت شیرین یار مختصر است
شب شده است و در خیال های خود شناورم
می رسیّ و با خودم تو را به خواب می برم
تا دست جنگ نقشهی بیداد میکشد
طرح تفنگ و تفرقه آزاد میکشد
قرار بیتو ندارم، مگر قرار منی؟
نه! بهتر است بگویم که روزگار منی