دلتنگی آنقدر که ندانی چه می کنی
افتاده ای به سر که ندانی چه می کنی
کار این هفتهی تو بود شررافروزی
تتر فوریِ خبر، هر شبه آتشسوزی!
در کنار تو فقط می شود آرام گرفت
در غزل می شود از عشق تو الهام گرفت
نشست و بعد دو سه سرفه... بعد کوشش کرد
عجیب بود، خودش را به جا نمیآورد
میشوی با گل عزیز و میشوی با خار، خوار
خار باشد خوار، حتا بر سر دیوار، خوار
باید این آینه ها فکر گلایل بکنند
بعد نسبت به تو ابراز تمایل بکنند
ای کودک ناز کابلی، نانت کو؟
ای قصه تلخ بلخ پایانت کو؟
برگ از شاخه که افتاد، کسی هیچ نگفت
آخر از جور تو ای باد! کسی هیچ نگفت
پلنگگونه فشردی گلوی آهو را
شکنجه میکنی اکنون تمامتِ او را
هوا گرفته... زمین خسته... آسمان دلگیر...
به چشم پنجره کوچ پرندگان دلگیر...
مردمِ چشم تو خاصیتِ گژدُم دارد
کی به حال منِ بیچاره ترحم دارد
زمین در حال نابودی زمان در حال نابودی
تماشا کرد ما را یک جهان در حال نابودی