کاش میشد عشق دایم ماجرای مشترک
تا ببینم از خفامان رد پای مشترک
بگیر دست من ای لطف زودرس به دو دست
هرس کن آه غم باغ را هرس به دو دست
باد می توفد و این شرح پریشانی چیست
سنگ می بارد و این آینه ارزانی چیست
حالی که ترنمی نیست؛
دندنهی شبانه ی برف نیز غنیمت است...
به شب اشاره کنی بامداد می آید
به اذن بیرق سبز تو باد می آید
شبیه کوه یخی، از بهار بیخبریم
وطن! بدون تو بسیار زار و دربدریم
کوچ کرده ولی به یادِ قدیم میدهم کوچه را مدام سلام
خانهجانش! اتاقِ خالیِ او! کنجِ بی اویِ پشت بام! سلام
در زمانی که
مدرنیته به عشق دهن کجی می کند
اگر جنگ تمام شد
در دامنم سیب میگذارم برایت...
میروم از جهان پر وحشت
تا نبینند شال و دامن را
ای شیر در فراق تو بس، رفته سالها
نامت هنوز، ورد زبان شغالها
صبح، به کوچه مثل یک مورچه گام می کَشی
از غمِ چاشت بی خبر، حسرتِ شام می کشی