گفتند به من که از سفر میآیی
من منتظرم بگو اگر میآیی
ابر سیاه آمد و بر کوه ایستاد
باران گرفت و زوزه ی ظلمت کشید باد
من: پرسش مغلقم، جوابم هستی
مضمون رباعیات نابم هستی
به روی دیده بود رد پای حساسی
قدم گذاشته بانو به جای حساسی
قطار عمر ترا باد میبرد هر سو
بنای زندگی تو چه خوب بر باد است!
چگونه سخت نگیرم؛ دلم شکسته عزیزم
غمی بزرگ میان دلم نشسته عزیزم
ديوانهگان شعر، ز جنس كبوترند
در شهر پُر قفس همه با عشق مى پرند
وطن، آنقدر می بوسمت
که پرندهها از دهانم شاخههایت را فتح کنند
افكار پریش را به دریا انداخت
دیشب كم و بیش را به دریا انداخت
هرچه با چشم خودت مینگری، میگذرد
بار غم را ببری یا نبری، میگذرد
دید تنهاستم، اندوه به پهلویم ماند
گریه آمد سر خود را سر زانویم ماند
با این حساب تعزیه ما دمادم است
این ماه هم ادامه ماه محرم است