چون تارهای پیچ پیچ و گره ی کورم
مرهم نشد زخم درونم، زخم ناسورم
دوست دارم تا بگردم کوچه را، میروم از دست انسان لای درز
بستهام دروازه را با خاکها تا نیاید برف و باران لای درز
قسم به سرو زمستانى پر از اميد
كه بى بهانه تو را عشق ميتوان بخشيد
ای غنچۀ باغ نوجوانی، ای اختر بی نشانۀ دور
ای پیش نگاه تو شکسته، لبخند ستاره های مغرور
انسان و قیامت و جهان افسانه
و هست زمین و آسمان افسانه
سرم شش ساله بر داره، کرم کن!
شبانه از سر عشاق کم کن
هزار بار به جای سرش گذاشتهام سر
چه جای منت و محنت، هزار نیست مکرر
من كه مردم زندگی آمد سر گورم گریست
خاك سر برداشت از خود، گفت این دیوانه كیست؟
حرف ما برق و روشنایی نیست، حرف ما حق عادلانه ی ماست
اینکه توتاپ و هر چه می گفتیم، مطمئن شو فقط بهانه ی ماست
اینجا آسمان را پاک خاک گرفته ست
دیوارها خانه ندارند...
اینجا زنی از چشم های خانه پنهان است
او همزبان این در و دیوار بی جان است
روزها رفت و من از عشق تو لبریز شدم
همسفر با دل افسرده ی پاییز شدم