سارا بگیر عصر دل انگیز را بباف
با زرد و سرخ قالیِ پاییز را بباف
بدون حرف، بدون دلیل دلتنگم
ببين شکستهترین واژهی هر آهنگم
تابید طلوع نو، آن برگ و برم آمد
نیزار تنم نالید، فصل دگرم آمد
كابلم شهر دود و آتش و درد کابلم! کوچه های مبهم و سرد
گرچه از داغ تو یکسال گذشت، پرچم ماست که برپاست هنوز
دولت فتح و ظفر نزدیک است، روح ایثار تو در ماست هنوز
پرم از روزهای سرگردان، چه شد از هر چه بود برگشتم
با خودم حرف میزنم امشب، وقتی از صبح زود برگشتم
بوسه هايت مانده بر جاروى خط گردنم
ياد هايت رنگ ريزد بر گل پيراهنم
بیچاره بودم مثل شبهای همین حالا
چشمانم انصافا شبیه کاسه ی خون بود
در من انگار که یک کوه به هم ریخته است
دلم از دیدن در آینه لبریخته است
غروبی کهنه در اندوه تلخ صورتش گم شد
تبش گل کرد و کم کم قصه ی تقدیر هیزم شد
افکند روی همسرش مولا عبایش را
با دست های بسته هم دارد هوایش را
خسته ی روزگار نا آرام، من همانم که جان نمیخواهد
کشتنم انتخاب سختی نیست، زدنم امتحان نمیخواهد