این چهل تکه به هر گوشه دنیا انسان
مرده ریگی مانده از آدم و حوا انسان
چون شانه به گیسوان کابل زده است
از بلخ گلی به روی کاکل زده است
دردا که رسیدن به تو یک خواب و خیال است
افسوس که از راه تو برگشت محال است
تو چرسی و تمام بلخ از بوی تو دیوانه ست
لب آیینه می بینم که هر دوی تو دیوانه ست
در این کشور که از داد است خالی
جوالی کی رسد تا پیش والی
زمین است این وطن یا سرزمین است
که دایم پایمال آن و این است
هم بازی رنگین کمان، همزاد بارانی
یک اتفاق تازه در ذهن خیابانی
سرگیجه های آخر خود را نشانه کرد
شب را فدای یک غزل عاشقانه کرد
ای عشق چه کردی که چُنین سوخته جانم؟
جز نام تو یک لحظه نیاید به زبانم
برداشت کوله پشتی و یک راه، بی هدف
در یک مسیر خلوت و دلخواه، بی هدف
بیابان لاله زد، صحرا چمن کرد
زمین سبزینههایِتر به تن کرد
خواندیم از او صلابت دریا را
دیدیم در او نجابت دریا را