فرصت برای با تو نشستن اگر کم است
شکر خدا که خاطرههایت فراهم است
غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت
پیاده آمده بودم، پیاده خواهم رفت
به داغ نامرادی سوختم ای اشک، طوفانی!
به تنگ آمد دلم زین زندگی ای مرگ، جولانی!
دراز کشیده ام بر تخت و به سقف می بینم
که آینه یی روشن است...
یک نفر هی چوب دارش را ببیند سخت نیست؟
پیش چشمانش مزارش را ببیند سخت نیست؟
می زنند از شاخ و برگت ای دماوند سبیل!
عده ای گمراه -با حقه و ترفند- سبیل
تفنگ، کوه، زمستان، تنوری از آتش
و مرد و اسپ، بیابان، عبوری از آتش
چه تلخ! با تنِ از رنج خسته در آتش
زمین به وضع غریبی نشسته در آتش
بی چتر زیر بارش باران مرا ببوس
در بین بیر و بار خیابان مرا ببوس
این دفعه مست و مخفی و جادوگر آمده است
شیطان شده به داخل جانم درآمده است
هلا، هلا! به کجا می روید؟ برگردید
قدم نهید به میدان، اگر، نه نامردید
دست بردار مبادا که ضرر داشته باشد
نکند از تو تمنای دگر داشته باشد