کدام کشف؟ کدامین شهود؟ کو الهام؟
بمیر شاعر بیچاره با چنین اوهام
زمان رسیده کنون بر مدار لبخندت
و رو به راه شده کار و بار لبخندت
صدا کردم تو را آوازهایم در گلو گم شد
میان وحشت شب در هیاهو هایوهو گم شد
چقدر گریه کنم غربت ماوایم را
غم ویران شدن میهن زیبایم را
تا چشم وا کردی به خود حیران شدی کابل
دیدی که در خون میتپی گریان شدی کابل
چارده سال آزمودم رنج بیافسوس را
اینک از آتش برون میآورم ققنوس را
سیاهی آمد و پوشید چشم هایم را
و با طناب ستم بست دست و پایم را
کنار چای تلخم شعر با طنبور می چسبد
هوا سرد است و یک سیگار هم بد جور می چسبد
دلم شد کنده از دنیا بیرار بند دل مه!
مره اِشتی تک و تنها بیرار بند دل مه!
اینجا کابل است
شهر مه گرفتهی بارانی...
شما مقابلِ یک دوربینِ مخفی هستی
تکان بده به تماشا کنندگانت دستی
نَمادی از شمامه و صلصال با منی ای مرد
تو از جنوبِ وطن تا شَمال با منی ای مرد