دو حرف تازه نداری به من بگویی تا
بریزم از تو غزل های کهنه ام را دور
با خود تمام درد جهان را کشیده بود
بر دوش زخم دیده و اندام خسته اش
هر هفته چارشنبه گیجی و بی قراری
بی کفش در خیابان، یک دختر فراری
ای پیکِبهار! خون جگر میآیی
خاموشلب و شکسته پر میآیی
شاخه شاخه دور افتادیم دور از ریشهها
کوه غم بر دوش فرهاد و هجوم تیشهها
در آسمان بی مرز معبد همکیشان
این آشیانهٔ دیروزم... اجازهٔ پرواز در هوای تازه را ندارم...
هر میوه ای که دست رساندیم چوب شد
ما لایق بهار نبودیم، خوب شد
قدرِ وزن خود، طلایی! زرگری کن محترم!
با یک اعلان، بانکها را مشتری کن محترم!
گیرم که فردوس برین اینجاست، از من نیست
باغ و بهار جنگل و دریاست، از من نیست
ما سرنوشت ساده و بی درد سر داریم
امیدهای پیش پا افتاده تر داریم
یا آسمان کشانده به بن بست کار را
یا رشته ای که بسته به دستت دلار را