کوچههامان پر از سیاهی بود، شهر را از عزا درآوردند
چشمهای ستارهها خندید، ماه را سمت دیگر آوردند
دیگر مرا یک کشور ویران تصور کن
یک کشور بینعمت و بینان تصور کن
در خون طپیدی باز برادر، چها شدی
در دست غیر باز شکستی فنا شدی
به نام عشق بخوان کوچه و خیابان را
به نام عشق تو آذین ببند دکان را
امید چشم بیابان فقط امام رضاست
که استجابت باران فقط امام رضاست
شهر من، روزی، یک واژه زیبا بودهست
مثل یک خال کنار لب دنیا بودهست
رفته ای از چشم و در دل ماندگار استی هنوز
بر روان بی قرار من قرار استی هنوز
مفهوم هستی گُنگ بود انسان تولد شد
پیغمبری در نقش یک چوپان تولد شد
هوای سرد شبانگاهی، صدای شرشر باران بود
زنی که غصه صدایش کرد، ز نام خویش گریزان بود
دیده وا از خواب سنگینت کنم
تازه ات سازم، بلورینت کنم
و این چنین که تو می میری ای سپهبدِ پیر
بجز دعا و بجز گریه زین سپاهیِ درد
خودسوزیست، چهره کمی ناشناختهست
قدری میان چهره غمی ناشناختهست