آه ای ایران، مبادا نابهسامانت ببینم
جان جانانی، مبادا درد در جانت ببینم
در خواب... در پوچِ زندگی...
تا از میان هیچ اهورا عبور کرد
نشد که پا به پای من، تو باشی
چه میشد آه، جای من تو باشی؟
خونگرانت دویده بر جانم، بر رگانم عذاب در جریان
قطره قطره دویدم از پی خویش نعشم افتاد گوشهی میدان
درد اگر یاری کند از کربلاها بگذرم
بی پناه بادبان از هفت دریا بگذرم
چارسو مشکل مگر مشکلترین خود این منم
بر در امید قفل آهنین خود این منم
قهرمان قصه گردیدیم اما بی خبر
تن به تن با مرگ جنگیدیم اما بی خبر
من مثل نامه های خودم بی نشانی ام
دیگر چرا به سمت خودت میكشانی ام؟
بی شک بدون عشق تو دل کور می شود
در چشم من تمام جهان گور می شود
جهان مانده چه سان باور کند طوفانُ الاقصی را
گمان میکرد آنگونه طلوع صبح فردا را؟
دنبورهام این بار هم غم مینوازد
در دستگاه شور، ماتم مینوازد
تا کی عزیز من سر غم را بغل کنیم؟
هی نعشهای تازۀ هم را بغل کنیم