بیا با من! بیا همراه شو با من
بیا ای نازنین یارم! سحر نزدیک می باشد
بیخیال تن تو با تو سفر باید کرد
پرِ آتش شده این شهر، حذر باید کرد...
یک منظره از وسعت فردوس جنان است
چشمان تو آرامش قبل از هیجان است
سخت زیبا بود آن نوروز
صبحدم خورشید در آینه سیب انداخت...
مادرم از قبیله ی سبز نجابت بود
و با زبان مردم بهشت سخن میگفت
شکوفهها ز عشرت بهار میدهد خبر
ز رقص رنگرنگ شاخسار میدهد خبر
شب است و مشعل شیدایی دعا روشن
شبیه ماه دو دست بلند ما روشن
نیست شوقی که زبان باز کنم از چه بخوانم؟
من که منفور زمانم، چه بخوانم چه نخوانم
سر بزن اینجا هوای تازه استشمام کن
جادهای تنهاست اینسوها هوای گام کن
من “زندهجان”ی زیر آوارم
که بخت من روی گسل خفته
آی باران آی باران! دوست دارم عاشقانه
نم نم باریدنات را صبحها بر بام خانه
زمان فدای تو آری، مکان فدای تو شد
تمام هستی این نیمه جان فدای تو شد