آخرین اشعار

کمی از خلسه ات بیا بیرون

کمی از خلسه ات بیا بیرون
قلب مغروق در سکوت و سکون

عطر خاموشِ قصه های کهن!
روح خوابیده در غبار قرون!

زن پروارِ غصه ی خروار
با دوتا آبگینه ی میگون

هیمه ها را چرا نشا کردی؟
که کشاندی زبانه را به درون…

که درخت آن درخت کوکو خوان
پر شد از نغمه های ناموزون

از خودت پر بزن… از آن شاخه
که تو را بسته است با افسون…

بالی از جادوان مقدر کن
تا شوی از وجود خود افزون

دف بزن دف! رها شو از قیدت
که برقصند با تو سقف و ستون

که بچرخند و هم خمیره شوند
در نگاهت گذشته و اکنون…

از سر شب گذشته تیغه ی ماه
دامن خانه را گرفته جنون

گوشه در گوشه پر شده ایوان
از پری دیوها قشون به قشون

به تماشای آن دو چشمی که
مسکرات است درج با افیون

پرده ی اشک را کنار بزن
آفتابی شو ای زن دلخون…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شناسنامه