ورودی حرمت انتهای راه من است
تویی که دامن سبزت پناهگاه من است
سپرده ام دل خود را به عشق محترمت
که عشق هرچه کند باز خیرخواه من است
نخواه از سر من سایه ی تو کم بشود
که روسپیدی من چادر سیاه من است
گناه دارم اگر بی نگاه تو بروم
اگرچه هرچه که دارم فقط گناه من است
منم که شب زده ی روزگار اندوهم
تویی که خنده ی تو روشنای ماه من است
بخار کرده اگر شیشه ی شبستانت
ببخش، حاصل تلفیق اشک و آه من است