میروم حال راهی سفرم
با دل خون و چشمهای ترم
از خودم، از تو از همه دنیا
از دعاهای مادر و پدرم
روزهایم عجیب پر شدهاند
از سیاهی و درد، در نظرم
شاخههایم همیشه پاییزیست
چون درختان خشک و بیثمرم
روشنی لحظهیی برایم نیست
من که شبهای سرد بیسحرم
میروم خسته از همه دنیا
تا به آغوش او پناه برم