مگر چه کم دارد این زن از پیامبری؟
چرا نمی بریام ای نهنگ و می گذری؟
هوای سینه ی من جلجتاست، باور کن
روا مدار بر این قلب رنج بیشتری
درخت ها همه محکوم تیغه ی تبرند
به استناد تواریخ تیرهی طبری
چقدر سوختن از عشق ای دل ساده؟
فریب خورده ی کبریت های بی خطری
مرا بس است همین خاکدانِ غم که در آن
نشسته حضرت اندوه با سفالگری
سلام خسته ی ما را به کدخدا برسان
بگو که در دهتان نیست از خدا خبری؟