آخرین اشعار

غم شیرین

پوست انداختی زن زنگی، خوش خط و خال ظاهرأ زیبا
غم شیرین ادایِ سمیِ من، زنِ تنهایی ام در این شب‌ها

زنِ پای نرفتن و ماندن زنِ حالا نه و زنِ بعدا
زنِ :_ امشب مرا کمی بشنو زنِ :_ امشب نمی شود… فردا

زنِ غم در غمِ پریشان شب زنِ خوابم نمی برد از تب
زنِ حداقل ببوسد کاش میل دیوانه اش گلویم را

بی شبی خوب و خوش: سلام ای زن ای سراپای تو حرام ای زن!
موی تو… بوی تو… صدا حتی! پرده ها را بکش همین حالا

روز دیوانه! باز تنهایم با ندانستن و نفهمیدن!
پرده ها! پنجره! در و دیوار! مشکل از غربت من است آیا؟

من که مثل توام اتوی بخار من شبیه توام تنور اجاق
با من امروز همزبان باشید من که جان‌ بخشتانم ای اشیاء

رنجم از چیست؟ اینکه زن تنهاست؟ با زبانی که واژه هایش سم…
با دهانی گرسنه از گفتن؟ در پی گوش های ناشنوا

خنده و اشک و انزوا با هم، نیش و نوش شریف شربت و سم
این چنین چنبره زده در غم! مار زنگی است زن عزیزم یا…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شناسنامه