آخرین اشعار

غم سینه

مثل رنجیدن غم از سینه که در آن تنگ می شود جایش
دل من در خودش مچاله شده، تنگ رنج است بسکه دنیایش

گاه در دشت و گاه در کوهم، گاه در شاخه‌های انبوهم
هر طرف می روم در اندوهم، باد جایی نمی شود جایش

منم و شب به شب غم اندوزی، کینه‌ام را چقدر می‌توزی؟
آدمِ بی نصیب بی روزی، شب یلداست صبح فردایش!

زن تنهانشین پستویم، کفّه‌ی خالی ترازویم
بخت آواره‌ی پرستویم، بخت من را که کرده انشایش؟

از بلا رانده، از وفا مانده، از رسیدن به هیچ درمانده
زندگی این مسیر وامانده، بر سر مرگ‌ ماست دعوایش…

هیچ‌کس داستان ما نشنید، نقشی از روزگار ما نکشید
رنج دیدیم و آسمان خوابید، ضجّه ی ماست مثل لالایش

بخت بی خانمانیِ دودیم، ما کجا بوده‌ایم؟ نابودیم
نامه‌ی نانوشته ای بودیم، که خداوند کرد امضایش…

غربت بی.امان برابر ماست، قفل وامانده بسکه بر در ماست
مرگ، آن مقصد مقدّر ماست که به ما ممکن است ویزایش

آه، فهمیده‌ام در این وادی، نیست چیزی به اسم آزادی
هرکسی سهم دارد از شادی، سهم ما هم شده است رویایش…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شناسنامه