وا کرد تا که پنجره را ماه رفته بود
شاعر زیاد با غم خود راه رفته بود
دلگیر بود و خستهتر از شامهای تلخ
تا مرز پر مجادلهی آه رفته بود
میگفت از تهاجم غمهای زندگی
خوشحال سوی فلسفه هرگاه رفته بود
از رنج گام سوی ترقی بلند کرد
یوسف به مصر از ته یک چاه رفته بود
در خواب، خویش را به میان قبور دید
تا شهر بیکرانهی ارواح رفته بود