سبز و سرخ و سیاه پرچم تو، سبز و سرخ و سیاه دامن من
از همان روزهای آغازین، عشق تو قد کشیده در تن من
عشق تو خاک بود و باران بود، شکل بی اقتباسی از جان بود
بعد اسلوب وزن و واژه گرفت، شعر شد بر زبان الکن من
مادرانه است حال آغوشت، کی شده یاد من فراموشت؟
گرچه از دیدن تو دورم، باز، دامن سبز توست مامن من
کاش یک روز بخت رو بکند، دل من در تو جستجو بکند
زخم های تو را رفو بکند، سرِ انگشت های سوزن من
می رسد زود روز آن شادی، که هم آبادی و هم آزادی
این صدای در است، می شنوی؟ دیدنت آمده است دیدن من…