آخرین اشعار

دنیا

این شهر غربت نی که دوزخ است بر فرقم
تا حلق در سنگینی بی‌چاره‌گی غرقم

این شهر را روح قشنگ مهربانی نیست
این‌جا کسی قطعا رفیق و یار جانی نیست

از پشت خط حتّا سراغت را نمی‌گیرند
احوال شام بی‌چراغ‌ات را نمی‌گیرند

هر صبح با یک ماجرای تازه درگیری
شب‌ها میان گریه‌های خویش می‌میری

وقتی درون اشک‌هایت گیج و درگیری
حس کن وطن را تنگ در آغوش می‌گیری

وقتی دلت لب‌ریز بغض بی‌سرانجامی‌ست
حس کن جهان، تصویر گورستان گمنامی‌ست

تصویر گورستان گمنامی همین‌گونه‌ست
این زنده‌گی، این درد ناکامی همین‌گونه‌ست

دنیا، همین‌گونه‌ست این دنیای جنجالی
دنیای غم، دنیای پوچ و پست و پوشالی

بر سینه‌ام انگار دنیا درد می‌کارد
حس می‌کنم روی سرم باروت می‌بارد

حس می‌کنم بر چوبه‌های دار می‌رقصم
شهمامه‌ام در خرمن آوار می‌رقصم

در تارهای خونی گیتار می‌رقصم
در لای دود و آتش سیگار می‌رقصم

حس می‌کنم دنیای ما در خط آخر است
دنیای ما که قایق پر از مهاجر است

در خواب می‌بینم کسی را آب می‌بلعد
می‌‌افتم و نعش مرا گرداب می‌بلعد

یک تکه‌ام را باد با خود می‌برد یونان
یک تکه‌ام را موج در دریای سرگردان

یک پاره‌ام سهم غذای کوسه‌‌ماهی‌ها
یک پاره‌ام قربانی یی این دادخواهی ها

یک تکه‌ام را می‌برد با خود سیاهی‌ها
یک تکه‌ام در گیر رنج بی‌پناهی‌ها

از ما به جز تصویر گمنامی نمی‌ماند
دیگر کسی افسانه‌ی ما را نمی‌خواند

گم می‌شویم و خاک ما را باد می‌بلعد
این واژه‌های خسته را فریاد می‌بلعد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شناسنامه