دلم یخ زده است
و زمستان سرخم می کند
دعا به سقف پناه می برد
از دستهای بی تقدسم
چیزی از هوا شره کرده
در چشم های بی کسم
و ابرها
یاد تو را زیبا کرده اند
مثل خنده ی بی دندان بابا…
آرزوهای درختی
بریده می شوند در من
و صدای ارّه
خانه را برداشته
انگار مِه رخنه کرده
در دهانِ موم گرفته ام
و خستگی
آدم را نمی شناسد…
شب عاصی و سر برهنه
خودش را چسبانده
بر صورتم
و صورتم صورت گیاهان آپارتمانی است…