شاید، خدای مهربانی بودم آن ایام
وقتی که از خاک تهی میآفریدم جام
با کوزه های مست بودم دست در آغوش
از باده های سرخ و سوزان می گرفتم کام
شوریدگی را خلق کردم وقتی آتش را
انداختم یک شب به جان خوشه های خام
اشراق بود و عشق بود و شعر و شیدایی
من بودم و عطار بود و حافظ و خیام
حالا ولی از آسمان افتاده ام پایین
خاکم که می گیرند در من مردگان آرام
حالا ولی آن مهربانی ها و مستی کو؟
معشوقه ای هستم که تنها مانده در اوهام
هرقدر می ریزم به جانش درد کافی نیست
سیری ندارد از جنون این قلب دُرد آشام
بنشین کنارم روح طغیانگر، لبی ترکن
آرام شو، در خلسه ام ای روح ناآرام…