آخرین اشعار

بیا و بال در آور

پرنده خواب نمی خواست، آب و دانه نمی خواست
پرنده غیر رهایی از این زمانه نمی خواست

نه راه پیش و نه پس بود، تنگنای قفس بود
هوا گرفته و پس بود، تنگنای نفس بود

نشست کنج قفس، خیره شد به مردم عابر
به بال های رهای پرندگان مهاجر

به میله های قفس تکیه داد باز سرش را
پرنده ای که فراموش کرده بود پرش را

نگاه کرد به باران، به آسمان، به رهایی
دوباره بر لب او جان گرفت نغمه سرایی

پرنده خواستنش را به احتمال در آورد
شکسته شد در زندان، پرنده بال در آورد

پرنده بال در آورد شوق خنده شدن را
پرنده خواست که معنی کند پرنده شدن را

قفس کجاست؟ قفس قتل عام فکر پرنده است
قفس کجاست؟ همین لحظه های تلخ کشنده است

مباد عادت دنیای مرد و زن شده باشد
ولو قفس به بزرگیّ یک وطن شده باشد

شکسته می شوی از ترس، می شوی متلاشی
اگر که جرأت پرواز را نداشته باشی

بیا و بال در آور، عجول باش که دیر است
پرنده ای که دل بیقرار ماست اسیر است…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شناسنامه