آخرین اشعار

بسوز

این داغ تازه ای است به روی جگر، بسوز
دوران آتش است، چه خشک و چه تر بسوز

جایی دری به رسم وفا وا نمی شود
ای غربت همیشگی در به در، بسوز

خاکت به باد رفته، چه خاکی به سر کنی؟
طفل یتیمِ مانده بدون پدر، بسوز

بگذار تا کمی دلشان را خنک کنند
با آه و بغض سر کن و با چشم تر بسوز

این بار هم به جرم گناه نکرده ات
در این جدال، بی سپر و بی خبر بسوز

این بار جای زخم زبان است بر دلت
این بار از همیشه ی خود بیشتر بسوز

هم رانده‌ از دیاری و هم‌ مانده از قرار
از هر دو سر که باختی، از هر دو سر بسوز

کوتاه نیست مثل تو دیوار هیچ کس
بگذار روی شانه ی دیوار سر، بسوز

دنیا تمام میله به دورت کشیده است
بی آسمان پرنده ی بی بال و پر بسوز

اصلا کسی به درد دلت گوش می دهد؟
حرفی نمانده است برایت دگر… بسوز…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شناسنامه