راه میافتم سوی افسانه های دور با تو
مثل عشاق قدیمی ساده و مغرور با تو
همپیاله با دو چشمت میشوم دیوانه و مست
مست تر از دانه ی دیوانه ی انگور با ت
و
نقش میبندد مقرنسوار بر دروازهی بلخ
رقص من هم پای باد و برگ و نار و نور با تومی نشینم بر لب زاینده رودی که نمانده
می پرم در آبی مواج تار و تور با تومی وزد عطر ترنج حافظیه در مشامم
میشوم شاخه نباتِ شعر و شوق و شور با توحیف این افسانه هم زیباست اما واقعی نیست
من همانم… لحظه ها و خاطراتی دور باتوشانه خالی کردی و ویرانه شد چون هگمتانه
طاق کسرای خیال این زن رنجور با توبعد از این در خلوت دنیای ما غم می نوازد
شیون شبگیر با من ناله ی تنبور با تو…