آخرین اشعار

با تو

راه می‌افتم سوی افسانه های دور با تو
مثل عشاق قدیمی ساده و مغرور با تو

همپیاله با دو چشمت می‌شوم دیوانه و مست
مست تر از دانه ی دیوانه ی انگور با ت

و

نقش می‌بندد مقرنس‌وار بر دروازه‌ی بلخ
رقص من هم پای باد و برگ و نار و نور با تو

می نشینم بر لب زاینده رودی که نمانده
می پرم در آبی مواج تار و تور با تو

می وزد عطر ترنج حافظیه در مشامم
میشوم شاخه نباتِ شعر و شوق و شور با تو

حیف این افسانه هم زیباست اما واقعی نیست
من همانم… لحظه ها و خاطراتی دور باتو

شانه خالی کردی و ویرانه شد چون هگمتانه
طاق کسرای خیال این زن رنجور با تو

بعد از این در خلوت دنیای ما غم می نوازد
شیون شبگیر با من ناله ی تنبور با تو…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شناسنامه