آخرین اشعار

احساس تلخ

حس می کنم با تو غروب تازه ای را
در اوج احساسات تلخ سرد خاموش
من ایستادم تا تو در انظار باشی
یخ می کند این جمله ی «یادم فراموش

تنهاتر از آنم که در احساس مرگم
یک روح بی جان در کنار جسم سردم
در من تراوش می کند احساس تلخم
شعر است در اعماق جان تلخ آغوش

شاهی که در شطرنج هم نقشی ندارم
راهی که در بیراهه هم راهی ندارم
شکل دوای بی اثر در نسخه هایم
من یک مسکن بوده ام مانند «غم نوش

کاری ندارم با تمام اهل این شهر
من یک نقاهت نامه بودم توی یک قهر
شاید کمی سرگشته باشد روزگارم
مانند موجی اوفتاده روی گیسوش

سرگیجه هایم شکل یک احساس تلخ است
بر عکس در من می شود لبخند پایین
برچسب های زورکی روی لبانت
وقتی که می بینم که او با توست هم دوش

در این هوای سرد من تب میکنم باز
آغاز راه پیچ و خم داری به هر راز
شکل مترسک بین باغ بی تو ای یار
فتاده ام در گوشه ی دنیای مدهوش

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شناسنامه