غم روی گونه های ترم تیر می کشد
حس می کنم که بی تو سرم تیر می کشد
حالا که در برابر من راه می روی
دارد جهان دور و برم تیر می کشد
سردی توست در نفسم رخنه کرده است
چون استخوان که در جگرم تیر می کشد
قلبی میان پیکر آتش گرفته ام
تا دست های شعله ورم تیر می کشد
این زخم های گنگ مرا نیش می زند
یا دردهای کور و کرم تیر می کشد…