غزلهای افغانی و کلاسیک فارسی در بخش اشعار کابلستان. غزلهای عاشقانه، عرفانی و اجتماعی با ریشه در میراث مشترک افغانستان و ایران. کاوش در غزلهای افغانستانی برای علاقهمندان به شاهکارهای شعر غنایی.
آخ ای دندههای در دَوَران، منم این روزگار سرگردان
صبر کن مانده جای پاهایم، از جنوب تو تا به کُردستان
همراه مرغ مسافر پیغامی از گرمسیر است
میگوید: «اینجا نمانید، این خاکدان زمهریر است»
بر روی تاقم چند پاکت قرص تسکین است
غلتیدهام روی اتاق و پرده پایین است
یافت از نام بلندش باز مضمون ذوالفقار
گشت تا در پنجهی عباس، افسون ذوالفقار
خبر آورده نسیمی، خبر اییار بیا
عطر پاشیده خبر بر در و دیوار بیا
در پهنۀ آسمان من نور نبود
ار چند که از مهر، دلم دور نبود
با آنکه به دنبالِ لبی خندهام امروز
دندانِ طمع از لب تو کندهام امروز
صد ساعت است صورت من درد میکند
خون در رگان غیرت من درد میکند
خستهتر از همیشه به راه افتاد
در چهرهاش، شعاع غصه نمایان بود
خيابان، ظهر خلوت بود و او پر موج و توفانی
قدم میزد خودش را غرق در افکار طولانی
عطر حضورت در زمین و آسمان جاری
فرزند خورشیدی و نورت در جهان جاری
از شیشه های شهر کابل خون چکان پیدا است
آیینه های شهر مان هر روز عاشورا است