غزلهای افغانی و کلاسیک فارسی در بخش اشعار کابلستان. غزلهای عاشقانه، عرفانی و اجتماعی با ریشه در میراث مشترک افغانستان و ایران. کاوش در غزلهای افغانستانی برای علاقهمندان به شاهکارهای شعر غنایی.
رو به آیینهست چشمت خیره شو در خویش خود
چند باید خو کنی با ذهن مرگاندیش خود
از بازی تقدیر خود دردا نمیداند
از آنچه میآید سرش فردا نمیداند
به تخت نیلوفران رسید این پرنده از بامیان غمگین
بلند شو گل بزن به موها و رخت نو کن به جان غمگین
آرزوهای پیش هم بودن
در نگاه تو محترم بودن
مشام کوه و کمر نافهنافه خوشبو شد
دمید در بدن برّهای و آهو شد
بگیر دست مرا، از خودم ببر بیرون
از این «ولی، اگر و لابد»م ببر بیرون
طوفان گرفت، آشفته شد احوال دریاها
قال ارکبوا فیها و بسم الله مجراها...
لطفاً بیا دوباره به این مُرده جان بده
از موی من بگیر و مرا یک تکان بده
چادرت آسمان سبز خداست، لای مویت گیاه می مانی
چقدر عاشقانه ای والله به دو چشم سیاه می مانی
از نوک بام پر زد و بسیار دور رفت
از خانه بی ملاحظه ناچار دور رفت
اگر چه پیرِ مه و سال کرده ام خود را
میان گور بدن، چال کردهام خود را
سهم من و تو از کشاکشهاست ویرانی
تقدیر ما این است تا آخر پریشانی