غزلهای افغانی و کلاسیک فارسی در بخش اشعار کابلستان. غزلهای عاشقانه، عرفانی و اجتماعی با ریشه در میراث مشترک افغانستان و ایران. کاوش در غزلهای افغانستانی برای علاقهمندان به شاهکارهای شعر غنایی.
دیروز اگر به دشت بلا لاله کاشتیم
امروز، چشم مرحمتی نیز داشتیم
خدا برای خودش آفریده دنیا را
نه بهر هیچ که پر پر کنند گل ها را
شهد لب های تو بسیار است و بی حد می شود
سرخی اش بین دهان من زبانزد می شود
در تلاش افتاده تنهایی که تسخیرت کند
با جهان پر جدال تازه درگیرت کند
به چشمانت نمیآید که اهل این زمین باشی
گمانم شهروند آسمان چندمین باشی
پیرهن شد تا بماند در امان، پوشیدم اش
تشنه بودم، از خجالت آب شد نوشیدم اش
مسافری که غریبانه راه می افتد
ز دستهای منِ اشتباه می افتد
خیالات خودش را خسته و بی حال می بافد
به یاد کودکش امشب زنی که شال می بافد
نیاسودم که غیر از آفت گردون نمیریزد
قطار اشکهای من کم از جیحون نمیریزد
با قطاری که قرار است مسافر باشم
کاش پهلوی تو در کوپهی آخر باشم
من آن مسافر بی مرزم، شبیه فلسفه بی منزل
که کوهم و سر خود بارم، که موجم و لب هر ساحل
سر گرم سر کشیدن لبخند با شما
آنگونه مهربان که خداوند با شما