غزلهای افغانی و کلاسیک فارسی در بخش اشعار کابلستان. غزلهای عاشقانه، عرفانی و اجتماعی با ریشه در میراث مشترک افغانستان و ایران. کاوش در غزلهای افغانستانی برای علاقهمندان به شاهکارهای شعر غنایی.
برپاست رقص و شیون افلاک در من
کوهم که پیچیدهاست این پژواک در من
با خشم آذرخش؛ چو جنگل در اوفتد
موج شرر به خرمن خشک و تر اوفتد
ما به سوی روشنی رفتیم در باران خون
زیر بال ماست اکنون آسمان نیلگون
چو گویم از غم و از حال و چند و چون بلا
کشیده اند صف از هر طرف قشون بلا
منفجر میشوم آخر بغل این تلفن
فکر کرده است به میدان پر از مین تلفن
ماییم صحرایی که باران را نمیفهمیم
عطرِ دلانگیز بهاران را نمیفهمیم
باز شب میوزد از بیشۀ دریا آنک
مرگ افراخته پر بر سر صحرا آنک
خیال من به گذشته کنون سفر کرده
که چشمهای مرا خاطرات تر کرده
چه گوید او چو ندارد جواب غمگین است
که در زمان زوال آفتاب غمگین است
ﺑﺎﺩ ﮐﻮﺑﯿﺪ ﻭ ﺟﻬﺎﻥ ﺣﺲ ﺗﻼﻃﻢ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ
ﻭﺍﮊﻩ ﻫﺎ ﺫﻫﻦ ﻣﺮﺍ ﺩﺭ ﻏﺰﻟﯽ ﮔﻢ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ
نشد حاصل ازین كهنه سرا جز دردِ سر ما را
بده حافظ ز «طرح تازۀ گردون» خبر ما را
دیری ست این که رابطه ام با خدا کم است
چیزی میان سینه ی من گوییا کم است