غزلهای افغانی و کلاسیک فارسی در بخش اشعار کابلستان. غزلهای عاشقانه، عرفانی و اجتماعی با ریشه در میراث مشترک افغانستان و ایران. کاوش در غزلهای افغانستانی برای علاقهمندان به شاهکارهای شعر غنایی.
كابل، غروب، همهمه، باران دوچرخهران
میآيد از طلوع، غزلخوان دوچرخهران
یلدا نه شب که ماه دل آرای کابل است
ماه تمام در دل شب های کابل است
چهار فصل وجودم لبالب از پاييز
سكوت لعنتى تو ، چه قدر رعب انگيز!
شاعر نداشت حرف به گفتن بالاخره
رفت آبروی هرچه فعولن بالاخره
کهکشان آتش گرفت و آسمان چیزی نگفت
آفتاب از پا در افتاد و جهان چیزی نگفت
گیسو پریشان جاده را کمتر پریشان کن
قدری مدارا با دل غمگین آبان کن
وقتی برای از تو نوشتن مصمم
یعنی کنار توست که یک کوه محکمم
موجی ترا به ساحلِ دریا خلاصه کرد
چرخی زد و به دامنِ دریا خلاصه کرد
دنيا و هرچه هست در آن، ديو و دد شده
دنيا به قدر خوبی ما و تو بد شده
نقش پروین می شود انداخت بر پیراهنش
کهکشان را دوخت جای چِرمه روی دامنش
برايت میسرايم شيونی با ساز افغانی
كه آتش را برقصی از خط دامن به پيشانی
چارفصل درد را می نهی به کوله بار
می خورد رقم چنین سرنوشت و روزگار