غزلهای افغانی و کلاسیک فارسی در بخش اشعار کابلستان. غزلهای عاشقانه، عرفانی و اجتماعی با ریشه در میراث مشترک افغانستان و ایران. کاوش در غزلهای افغانستانی برای علاقهمندان به شاهکارهای شعر غنایی.
هی گرفتم نقشه را طرحی دگر انداختم!
مرز را برداشتم؛ زیر و زبر انداختم
از سپید و سیاه بود اینجا
عشقبازی مباح بود اینجا
در امید از هر سو به روی من مسدود
درین حصار غمانگیز میشوم نابود
باد دور از تو طاق خواهد کرد طاقت شانه های گلدان را
می برد لا به لای شب بوها حسرت انحنای ایوان را
میراث دار فصل تب و خشکسالی ام
بنگر که من نهایت آشفته حالی ام
اینک طلوع کن که به سمت تو رو کنم
تا کی به بی ستارگی خویش خو کنم؟
پس از آن روز که فهمیدم عاشق شده است
پشت یک آینه بسیار دلم دق شده است
گفتی چه کار میکنی... این عشق کار نیست؟
آیا تمام کار دلم انتظار نیست؟
سکوت کرده زنی و قطار منتظر است
خزان شکسته و اینک بهار منتظر است
تقویم جمعِ روزها نیست، تقویم جمعِ مای تنهاست
امروزِ ما امروزِ بی هم، فردای ما فردای تنهاست
شمعی که از فراق تو یک عمر من چکیدم
لعنت به من که از غم و عشق تو میتپیدم
از خشم تبر کاج و سپیدار فرو ریخت
سروی به بلندای قد یار فرو ریخت