
داستان کوتاه «آه»
«عشق نقص خلقت است.» تاریکترین زندان، ایوان اولبراخت آن روز نوبت خروس «مِستری غفار» بود که با خروس آشپز مصاف میداد. به همین خاطر انبوهی
خالد نویسا؛ نویسنده افغانستانی

«عشق نقص خلقت است.» تاریکترین زندان، ایوان اولبراخت آن روز نوبت خروس «مِستری غفار» بود که با خروس آشپز مصاف میداد. به همین خاطر انبوهی

لگد سختی به کمرم میخورد. به رو درون کانتینر خالی و داغی میافتم. دردی آرنجها و کمرم را میفشارد. دروازهٔ کانتینر از پشت سرم بسته

کبوتر سپید و برفیای با دستان رئیسجمهور به هوا پرتاب شد. کبوتر پرید، رئیسجمهور نیز با پنجههای پاهایش ایستاد؛ مثل اینکه میل داشت با کبوتر

نزدیک شام بود و سیاهی دزدانه به درون روشنایی نقب میزد. هنوز دکانداران دکانهایشان را تخته نکرده بودند. فردا روز اول عید قربان بود. مردم

از من خواستهاید شرح واقعه جالبی را بنگارم که من در زندگی با آن مواجه شدهام؟ دوستان من! شما از من دور استید و به

روستا شهر «بیگدا»، که تازه به آن کوچیدهام، خاموش و زیباست. در یک جا کشتزارها و تپههای پخچ و بلند با سه رنگ زردگون، سبز

هیچکس خوش ندارد که یک تانک (تی۶۲) را به حیوان بیآزاری تشبیه کند، اما در آن روز پاییزی هفت ـ هشت تا از این غولهای

همه چیز پیش چشمهای «امرالله» و دو فرزندش و «ملا دینمحمد» اتفاق افتاد. طبیعتا هیچکس در یک روز زیبای بهاری که آسمان بعد از باران

از بس کشیده شد؛ برده شد. جلوی سرباز طرف دیگر جاده راه افتاد. هر دو لحظاتی پشت یک رده دیوار خام و شکسته گم شدند.

هوای رستورانت «مک دونالد» شهرک «پالوالتو» ی کالیفرنیا گرم بود اما هوای بیرون سرد بود. چند نفر دور تر از رستورانت در برابر تکه های

آقا میرزای صراف از چند روزی به این سو در بستر مرگ افتاده بود و اهالی کوچۀ “بهارستان” منتظر خبر مرگش بودند. وقتی شاه ولی،

شب خوش بهاری بود و مهندس جمشیدی از پشت پنجره به بیرون می نگریست. در سایه روشن آن شب تکه یی از شهر کابل پیش