
داستان کوتاه «اگنی اپه سنا»
هشت ساله که بود، از سردرخت چهار مغز همسایه زیر غلتیده بود که نخست به پا و بعد به کله خورده بود. پس از همان
خالد نویسا؛ نویسنده افغانستانی

هشت ساله که بود، از سردرخت چهار مغز همسایه زیر غلتیده بود که نخست به پا و بعد به کله خورده بود. پس از همان

عصر یک روز گرم تابستان پیرمردی با خرش از یک جاده سنگلاخ میگذشت. بر پشت حیوان، یک زن جوان حامله نشسته بود و دو کودکش

هاجرو در پس پنجرۀ بالاخانه ایستاده بود و به حویلی همسایه دزدانه گردن می کشید. در خانه همسایه مردها و زن ها مثل حشرات جمع

«اغهجان» هرگز مزۀ تلخ آن حادثۀ افتضاحآمیزی را که برایش اتفاق افتاده بود از یاد نمیبرد. یک روز به تندی از دفتر برگشت و به

آن شب شب تیره یی بود. باران تند میبارید قطرات با شدت می آمدند و تن زمین را آبله می زدند. پنج قطره کافی بود

ـ نبی مرغ را کیش کن که به کرت ترتیزک در آمد. نبی صدای پدرش را شنید، زانو زد و پشت شیشۀ پنجره اتاق به

گاری تک اسپه یی نزدیک پیاده رو ایستاد. صوفی رشید تسمۀ لگام را روی تخته انداخت. یک مرد و یک زن از گاری پایین شده

داستان نویس از کافۀ «باميان» برآمد و به طرف جادۀ «سپاهی گمنام» راه افتاد. قدم زده کتابچۀ يادداشتش را از جيب درآورد. در صفحۀ آخر