شاهنامه؛ ریشه مشترک در گسترهای از بدخشان تا لرستان
سیدرضا محمدی در یادداشت خود مینویسد که شاهنامه در مناطق هزارهنشین نهتنها یک متن ادبی، بلکه بخشی از زیست روزمره مردم است. او با اشاره به گستره وارثان شاهنامه از بدخشان و پنجشیر تا کاشغر، بخارا، هرات، قفقاز و سپاهان، تأکید میکند که در این مناطق، شاهنامهخوانی همچنان یک آیین زنده است.
در بخشی از متن آمده است: «بازی کودکان تمثیل رستم و اسفندیار است و زمستانها در منبرها و صفهها با شاهنامهخوانی بهار میشود.»
خاطرهای از غزنی؛ قلعهای سهصد ساله و شاهنامهخوانی با «توغ»
محمدی با یادآوری کودکی خود در غزنی، از شاهنامهخوانی در قلعهای سهصد ساله میگوید؛ جایی که شاهنامهخوان با عصایی به نام «توغ» در میان جمعیت میایستاد و روایت میکرد.
او مینویسد: «داستان سیاوش، بیژن و منیژه، رودابه کابلی و تهمینه سمنگانی هنوز در ذهنم زندهاند.»
آیینها و روایتهای بومی؛ از حمله حیدری تا حمزهنامه
در ادامه یادداشت، نویسنده به سنتهای روایی و حماسی در مناطق هزارهنشین اشاره میکند؛ از حملهحیدریخوانی در شبهای برات تا نسخههای کهن شاهنامه و داستانهای محلی مانند «شهر چهل دنیا» یا روایتهای اسطورهای از جنگ خیبر و خندق.
او همچنین از حمزهنامه بهعنوان یکی از قهرمانان محبوب فرهنگ عامه یاد میکند که در افغانستان، ترکیه و بدخشان به یک اندازه ریشهدار است.
شب چله؛ صورتکها، غزلخوانی و حسرتسراها
محمدی آیین شب چله را چنین توصیف میکند: مردان صورتک حیوانات بر چهره میگذاشتند و زنان غزل و «دیدو» میخواندند. پیرزنانی بودند که «مختهسرا» یا «حسرتسرا» بودند و برای فرزندان دور از وطن خود شعرهای جانسوز میسرودند.
او نمونهای از این لالاییها را چنین نقل میکند:
«کاشکی کوههای ایران گم موبودی / بیه بچه جانم معلوم موبودی»
اسبدوانی، کشتیگیری و جشنهای محلی
در روایت او، فرهنگ هزاره با اسبسواری، نیزهاندازی، سنگکوشور و کشتیگیری در عروسیها و «توی»ها گره خورده است. او از اسب ابلق «شمشاد آغا» یاد میکند که تصویرش هنوز در خوابهایش زنده است.
بیتخوانی، دمبوره و عاشقانههای هزارگی
محمدی فرهنگ هزاره را فرهنگی میداند که در آن بیتخوانی فیالبداهه، دمبورهنوازی و داستانسرایی جایگاهی ویژه دارد. او از دمبورهنوازانی چون صفدر و آبهمیرزا یاد میکند و به بیتهای عاشقانه سید انور اشاره میکند.
افسانهها و روایتهای کهن؛ از چهلدختران تا اکوان دیو
در بخش دیگری از یادداشت، او به افسانههای محلی مانند چهلدختران، شاه توس، ملک جمشید و ملک خورشید و نیز داستانهای جادویی مانند تبدیل سر انسان به سر گوزن توسط اکوان اشاره میکند.
لالاییهای بخارایی و روایتهای عاشقانه نیز بخشی از این میراث فرهنگی معرفی شدهاند.
هزاره بودن؛ پیش از آنکه سیاست آن را تعریف کند
محمدی با حسرت مینویسد که در کودکی هیچکس درباره هویت هزارهای تردید نمیکرد و «فتنههای تفرقهافکن» هنوز شکل نگرفته بودند. او میگوید مهمترین درخت زندگیشان «درخت زردآلو» بود، نه مرزبندیهای هویتی.
گلیمها، خامکدوزیها و مجلس بیدل
او از گلیمهایی با نقش سرو زرتشت و چلیپای مانی، پردههای خامکدوزیشده با نقش نیلوفر و طاووس، و پردهای با شعر بیدل یاد میکند.
محمدی مینویسد که در کودکی آرزو داشت روزی او را نیز به مجلس بیدل راه دهند؛ مجلسی که بزرگان قریه سالی یکبار برگزار میکردند.
پایان یک دنیا؛ اما نه پایان دِین به فرهنگ هزاره
در پایان یادداشت، او با اندوه از نابودی بسیاری از آیینها، جشنها و سنتها سخن میگوید و تأکید میکند:
«همه وجود ما به فرهنگ زیبای هزارگی مدیون است. فرهنگی که در آن زن و مرد برابرند و مدارا و عشق و شاهنامه را به ما یاد داد.»
پانوشت شاعر؛ اصل فرهنگ است، نه افراد
محمدی در پانوشت مینویسد که حتی اگر خود را هزاره ندانند، فرهنگ او هزارگی است. او هشدار میدهد که این فرهنگ ریشهدار در حال زوال است و باید به جای بحث درباره هویت فردی، درباره پاسداری از فرهنگ سخن گفت.
